565
چيزي نمانده
ماه
ميان سكوت فرو ميميرد
آسمان از ستاره تهي ميشود
چيزي نمانده
تو از خواب برخيزي
پرده پنجره رنگ ببازد
كوچه پر شود از گام و صدا و سايه
چيزي نمانده
سرم را كف دستم بگذارم...
چه بنويسم؟
چيزي نمانده از تو جدا شوم و
دلم پوكه فشنگي گردد
شليك شده ....
از : بروژ آکرهای
ترجمه از : صلاح الدين قرهتپه
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 15:51 توسط م . محمدی مهر
|
گلوله ای