چيزي نمانده
ماه
ميان سكوت فرو ميميرد
آسمان از ستاره تهي ميشود
چيزي نمانده
تو از خواب برخيزي
پرده پنجره رنگ ببازد
كوچه پر شود از گام و صدا و سايه
چيزي نمانده
سرم را كف دستم بگذارم...

چه بنويسم؟
چيزي نمانده از تو جدا شوم و
دلم پوكه فشنگي گردد
شليك شده ....

 

از : بروژ آکرهای

ترجمه از : صلاح الدين قرهتپه