645


همه‌ی کلمات

معنای تو را می‌دهند

مثل گل‌ها همه

که بوی تو را پراکنده‌اند

 

سکوت کرده‌ام

که فراموشت کنم

اما مدام

مثل زنبوری سرگردان

رانده از کندویش

دورِ گلم  می‌گردم

 

از : شهاب مقربین


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

644


پدرم ميگويد از سولماز بگذر

كه رنج ميآورد

مادرم گريه مي كند از سولماز بگذر

كه مرگ می آورد

خواهرهايم به من نگاه مي كنند . . . باخشم

كه ذليل دختري شده ام

آه سولماز . . .

اينها چه می دانند كه عاشق سولماز بودن چه درد شيرينی است...

به كوه می گويم سولماز را می خواهم

جواب می دهد من هم...

به دريا می گويم سولماز را می خواهم

جواب می دهد من هم...

در خواب می گويم سولماز را می خواهم

جواب می  شنوم من هم...

اگر يك روز به خدا بگويم سولماز را مي خواهم . . .

زبانم لال . . . چه جواب خواهد داد؟

 

از : زنده یاد نادر ابراهیمی


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

643


دلمون هندونه

فکرمون هندونه

رنجمون هندونه

با یه دست سرنوشت...

یکی شو برداریم بسه...

 

از : حسین پناهی


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

642


شادي هميشه سهم خودت غم غنيمت است
شادي اگر زياد اگر كم غنيمت است

معشوق شعرهاي كهن گرچه بي وفاست
گاهي خبر بگيرد از آدم غنيمت است

اي خنده ات شكوفه ي زيتون رودبار
خرماي چشم هاي تو در بم غنيمت است

چشمان تو غنائم جنگي ست بي گمان
با من كمي بجنگ كه اين هم غنيمت است

گل هاي سرخ آفت جان پرنده هاست
در گوشه ي قفس گل مريم غنيمت است

شيرين قصه را به كلاغان نمي دهند
يك چاي تلخ با تو عزيزم غنيمت است

 

از : آرش پورعليزاده


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

641


چون جان تو می ستانی ، چون شکّر است مُردن

بـا تــو زجـان شـیـریـن شـیـریـن تـر اسـت مـُـردن

 

بــردار ایــن طـبـق را زیــرا خـلـیـل حـق را

باغ است و آب حیوان گر آذر است مـُـردن


ایـن سـر نـشـان ِ مـُـردن وان سـر نـشـان ِ زادن

زان سر کسی نمیرد ، نی زین سر است مردن

 

بگذار جسم و جان شو ، رقصان بدان جهان شو

مـگـریـز ، اگـرچه حالی شور و شر اسـت مـُـردن

 

والله به ذات پاکش نـُـه چرخ گشت خاکش

با قند وصل همـچون حلوا گــر است مـُـردن

 

از جان چرا گریزیم ، جان است جان سپردن

وز کـان چـرا گریـزیم ، کــان ِ زر است مـُـردن

 

چون زیـن قـفس بـرستی در گـلشن است مسکـن

چون این صدف شکستی ، چون گوهر است مردن

 

چـون حق تـو را بـخواند ، سوی خـودت کـشاند

چون جنت است رفتن ، چون کوثر است مردن

 

مرگ آیینه است و حسنت در آیینه در آمد

آیـینه بـر بـگوید خوش مـنـظر است مـُـردن

 

گر مومنی و شیرین ، هم مومن است مرگت

گــر کـافـری و تـلخی هـم کـافر اسـت مـُـردن

 

گـر یـوسفی و خـوبی ، آیینـه ات چنـان است

ور نی در آن نمایش ، هم مضطر است مردن

 

خامش که خوش زبانی ، چون خضر ، جاودانی

کــز آب زنــدگـانی کــور و کــر اسـت مــُـردن

 

از : مــولانـا


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

640


هنوز دامنه دارد

هنوز هم که هنوز است

درد

دامنه دارد

شروع شاخه ی ادراک

طنین نام نخستین

تکان شانه ی خاک

و طعم میوه ی ممنوع

که تا تنفس سنگ

ادامه خواهد داشت

 

و درد

هنوز دامنه دارد ....

 

از : قیصر امین پور


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

639


تحمل کن عزیز دلشکسته / تحمل کن به پای شمع خاموش

تحمل کن کنار گریه ی من / به یاد دلخوشی های فراموش

 

جهان کوچک من از تو زیباست / هنوز از عطر لبخند تو سرمست

واسه تکرار اسم ساده ی توست / صدایی از من عاشق اگر هست

 

منو نسپار به فصل رفته ی عشق / نذار کم شم من از آینده ی تو

به من فرصت بده گم شم دوباره / توی آغوش بخشاینده ی تو

 

به من فرصت بده برگردم از من / به تو برگردم و یار تو باشم

به من فرصت بده باز از سر نو / دچار تو ، گرفتار تو باشم

 

نذار از رفتنت ویرون شه جانم / نذار از خود به خاکستر بریزم

کنار من که وا می پاشم از هم / تحمل کن ، تحمل کن عزیزم

 

به من فرصت بده رنگین کمون شم / از آغوش تو تا معراج پرواز

حدیث تازه ی عشق توام من / به پایاینم نبر ، از نو بیآغاز

 

منو نسپار به فصل رفته ی عشق / نذار کم شم من از آینده ی تو

به من فرصت بده گم شم دوباره / توی آغوش بخشاینده ی تو

 

به من فرصت بده برگردم از من / به تو برگردم و یار تو باشم

به من فرصت بده باز از سر نو / دچار تو ، گرفتار تو باشم

 

از : ترانه ی تحمل با صدای ابی


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

638


این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

 

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گِلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟

 

درد

رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم ؟

 

دفتر مرا

دست درد ورق می زند

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم ؟

 

درد ، حرف نیست

درد ، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم ؟

 

از : قیصر امین پور


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

637


چیزی مگو که گنج نهانی خریده ام

جان داده ام ولیک جهانی خریده ام

 

رویم چو زرگر است ازو این سخن شنو

دادم قراضه ی زر و کانی خریده ام

 

از چشم ِ تُرک دوست چه تیری که خورده ام

وز طاق ابروش چه کمانی خریده ام

 

با خلق بسته بسته بگویم من این حدیث

با کس نگویم این ز فلانی خریده ام

 

هر چند بی زبان شده بودم چو ماهیی

دیدم شکر لبی و زبانی خریده ام

 

ناگاه چون درخت برُستم میان باغ

زان باغ بی نشانه نشانی خریده ام

 

گفتم میان باغ ، خود آن را میانه نیست

لیک از میان ِ نیست میانی خریده ام

 

کردم قـِـران به مفخر تبریز شمس دین

بیرون ز هر دو قرن قرانی خریده ام

 

از : مولانا


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید