593
ای كاش
كاردهايمان را
جز از برای قسمت كردن
بيرون نياوريم....
از : احمد شاملو
ای كاش
كاردهايمان را
جز از برای قسمت كردن
بيرون نياوريم....
از : احمد شاملو
مرگ من سفری نیست
هجرتی است
از سرزمینی که دوست نمی داشتم
به خاطر نامردمانش !
خود آیا از چه هنگام این چنین
آئین مردمی از دست بنهاده اید ؟
پر ِ پرواز ندارم
اما
دلی دارم و حسرت ِ درناها
و به هنگامی که مرغان مهاجر در دریاچه ی ماهتاب
پارو می کشند
خوشا رها کردن و رفتن !
خوابی دیگر
به مردابی دیگر !
خوشا ماندابی دیگر
به ساحلی دیگر
به دریایی دیگر !
خوشا پر کشیدن ، خوشا رهایی !
آه ، این پرنده
در این قفس تنگ
نمی خواند ...
از : احمد شاملو
بر کدام جنازه زار می زند این ساز ؟
بر کدام مرده ی پنهان می گرید ،
این ساز ِ بی زمان ؟
در کدام غار بر کدام تاریخ می موید ،
این سیم و ز ِه ، این پنجه ی نادان ؟
بگذار برخیزد مردم ِ بی لبخند
بگذار برخیزد !
زاری در باغچه بس تلخ است
زاری بر چشمه ی صافی
زاری بر لقاح ِ شکوفه بس تلخ است
زاری بر شراع ِ بلند ِ نسیم
زاری بر سپیدار ِ سبز بالا بس تلخ است .
بر برکه ی لاجوردین ِ ماهی و باد
چه می کند این مدیحه گوی ِ تباهی ؟
مطرب ِ گور خانه به شهر اندر چه می کند ،
زیر ِ دریچه های ِ بی گناهی ؟
بگذار برخیزد مردم بی لبخند
بگذار برخیزد !
از : احمد شاملو
نه نشاطی !
چه نشاطی ؟
مگه راهش میده غم ؟!
از : احمد شاملو
دسته ی کاغذ
بر میز
در نخستین نگاه ِ آفتاب .
کتابی مبهم و سیگاری خاکستر شده
کنار ِ فنجان ِ چای از یاد رفته
بحثی ممنوع
در ذهن
از : احمد شاملو
كاش دلتنگی نيز نام ِ كوچكی می داشت
تا به جان اش می خواندی:
نام ِ كوچكی
تا به مهر آوازش می دادی ،
همچون مرگ
كه نام ِ كوچك ِ زندگی ست.
از : احمد شـــاملو
برای زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد
قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هدیه کند
قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید قلبی که جواب
بگوید
قلبی برای من
قلبی برای انسانی که من می
خواهم
تا انسان را در کنار خود حس
کنم .
از : احمد شاملو
دیگر جا نیست
قلبت
پر از اندوه است
خدایان
همهی آسمان هایت
بر
خاك افتاده اند
چون
كودكی
بی
پناه و تنها مانده ای
از
وحشت می خندی
وغروری
كودن از گریستن پرهیزت می دهد.
این
است انسانی كه از خود ساخته ای
از
انسانی كه من دوست می داشتم
كه
من دوست می دارم.
می
ترسی- به تو بگویم- تو از زندگی می ترسی
از
مرگ بیش از زندگی
از
عشق بیش از هر دو می ترسی.
به تاریكی نگاه می كنی
از
وحشت می لرزی
ومرا
در كنار خود
از
یاد
می
بری.
از : احمد شاملو
ظلماتِ مطلق ِ
نابینائی
احساس ِ مرگ زای
تنهایی
" چه
ساعتی است ؟ ( از ذهن ات می گذرد )
چه روزی ؟ ..... چه
ماهی
از چه سال ِ کدام
قرن ِ کدام تاریخ ِ کدام سیاره ؟ "
تک سرفه ایی ناگاه
تنگ از کنار تو
آه ! احساس ِ رهایی
بخش ِ هم چراغی .
از : احمد شاملو
مسافر تنها
با آتش حقیرت
در سایه سار بید
در انتظار کدام
سپیده دمی ؟!
از : احمد شاملو
چیزی
به جا نماند
حتی
که
نفرینی
بدرقه ی راهم
کند .
.
با
اذان بی هنگام پدر
به
جهان آمدم
در
دستان ماما چه پلیدک
که
قضا را
وضو
ساخته بود .
.
هوا
را مصرف کردم
اقیانوس را
مصرف کردم
سیاره را
مصرف کردم
خدا
را مصرف کردم
و
لعنت شدن را ، بر جای ،
چیزی
به جای بنماندم .
از : احمد شاملو
می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم.
خیال
گونه
در
نسیمی کوتاه
که
به تردید می گذرد
خواب
اقاقیاها را بمیرم.
می
خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم.
در
باغچه های تابستان،
خیس
و گرم
به
نخستین ساعات عصر
نفس
اطلسی ها را
پرواز
گیرم
حتا
اگر
زنبق
کبود کارد
بر
سینه ام گل دهد
می
خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم در آخرین فرصت گل،
و
عبور سنگین اطلسی ها باشم
بر
تالار ارسی
به
ساعت هفت عصر.
از : احمد شاملو
تو نمی دانی غریو یک عظمت
وقتی که در شکنجه یک شکست نمی نالد
چه کوهی ست!
تو نمی دانی نگاه بی مژه محکوم یک اطمینان
وقتی که در چشم حاکم یک هراس خیره می شود
چه دریایی ست!
تو نمی دانی مردن
وقتی که انسان مرگ را شکست داده است
چه زندگی ست!
تو نمی دانی زندگی چیست، فتح چیست
از : احمد شاملو
چیزی به جا نماند
حتی
که نفرینی
بدرقه ی راهم کند .
.
با اذان بی هنگام پدر
به جهان آمدم
در دستان ماما چه پلیدک
که قضا را
وضو ساخته بود .
.
هوا را مصرف کردم
اقیانوس را مصرف کردم
سیاره را مصرف کردم
خدا را مصرف کردم
و لعنت شدن را ، بر جای ،
از چشم ینگه ی مغموم
آنگاه
یادِ سوزانِ عشقی ممنوع را
قطره ئی
به زیر غلتید . . .
از : احمد شاملو
ما نیز گذشته ایم
چون تو بر این سیاره ، بر این خاک
در کجالِ تنگ سالی چند
هم از اینجا که ایستاده ای اکنون
فروتن یا فرومایه
خندان یا غمین
سبک پای یا گران بار
آزاد یا گرفتار
ما نیز روزگاری
آری !
ما نیز روزگاری . . .
از : احمد شاملو
ما نیز روزگاری
لحظه یی ، سالی ، قرنی ، هزاره ای از این پیش تَرک
هم در این جای ایستاده بودیم
بر این سیاره ، بر این خاک
در مجالی تنگ ــ هم از این دست ــ
در حریر ظلمات ، در کتان آفتاب
در ایوانِ گسترده ی مهتاب
در تارهای باران
در شادَروانِ بوران
در حجله ی شادی ، در حصار اندوه
تنها با خود
تنها با دیگران
یگانه در عشق
یگانه در سرود
سرشار از حیات
سرشار از مرگ . . . .
از : احمد شاملو
در تـاریکـی چـشـمـان ات را جُـسـتـم
در تـاریکـی چـشـم هـایت را یـافـتـم
و شـب ام پـُر سـتـاره شـد .
از : احمد شاملو
اگر سپيدار ِ من بشکفد، مرغ ِ سيا پرواز خواهد کرد.
اگر مرغ ِ سيا بگذرد، سپيدار ِ من خواهد شکفت
از : احمد شاملو