183
تو را خبر ز دل بی
قرار باید و نیست
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
اسیر گریه ی بی
اختیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست
چو شام غم دلم
اندوهگین نباید و هست
چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست
مرا ز باده نوشین
نمی گشاید دل
که م ی بگرمی آغوش یار باید و نیست
درون آتش از آنم که
آتشین گل من
مرا چو پاره ی دل در کنار باید و نیست
بسرد مهری باد خزان
نباید و هست
به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست
چگونه لاف محبت زنی
؟ که از غم عشق
ترا چو لاله دلی داغدار باید و نیست
کجا به صحبت پکان
رسی ؟ که دیده تو
بسان شبنم گل اشکبار باید و نیست
رهی بشام جدایی چه
طاقتی است مرا ؟
که روز وصل دلم را قرار باید و نیست
از : رهی معیری
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر ۱۳۸۷ ساعت 23:26 توسط م . محمدی مهر
|
گلوله ای