524


پس این ها همه اسمش زندگی است....

دلتنگی ها ،

دلخوشی ها ،

ثانیه ها ،

دقیقه ها....

حتی اگر تعدادشان ،

به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد !

 

از : حسین پناهی

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

523


شب بخیر

بچه های عزیز !

شب بخیر

که خیلی دیر است !

 

به هواپیماها در هوای بهاری نگاه کنید

که چه زیبا برق می زنند

به بمب افکن ها ، تانک ها نگاه کنید

هیچ بچه ی آمریکایی شانس شما را ندارد

آنها همه ی این چیزها را

فقط بر پرده ی سینما می بینند ،

بخوابید بچه ها !

و به یاد داشته باشید

جای شما در بهشت است

اما

چیزی بخورید و بنوشید

که صف محشر طولانی است و گرسنه تان خواهد شد .

 

بخواید بچه ها !

اما

یادتان نرود صورتتان را بشویید

فرشتگان

انتظار بچه های تمیز را می کشند

و هیچ در فکر دلتنگی مادر نباشید

آنها مرگ را ترجیح می دهند و زود نزد شما می آیند.

 

ما هم قول می دهیم

پای محسمه ی آزادی

گورهای ظریفی برای شما بسازیم

تا رهگذران و توریست ها

دسته گــُلی بر آن بگذارند و

با رضایت خاطر بخندند !

 

از : شمس لنگرودی

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

522


خواباندن پیراهن موسا در چای !

مقاومت ِ پلاستیک

و مرور ِ خود در گفته های بی پشتوانه !

سوال: شما از کی هنرپیشه گی رو شروع کردید ؟

جواب: از وقتی که چشم در چشم مخاطبم ،

اولین دروغ موفقیت آمیز زندگی ام را گفته ام !

سوال:  شما چرا چشم دیدن همدیگر را ندارید ؟

جواب: نان ، مادر ِ نفی دیگران است !

سوال: پس تکلیف ِ مـَردُم چه می شود ؟

جواب: مردم در طول عمرشان

یک بار نشده با خیال ِ صددرصد راحت هندوانه به خانه ببرند !

سوال: چرا مدعیان ِ فرهنگ و هنر اینقدر نمکدان می شکنند ؟

جواب: نظر ِ خود شما چیست ؟

سوال: به نظر ِ من

چون کلمه ی مردم در ذهن شما یک کلمه ی انتزاعی است !

جواب: شما دانشجویید ؟

سوال: بلـه !

جواب: می شناسمتون !

سوال: مهم نیست تکرار ترم ها تاوان شیرینی است !

. . . .

 

از : حسین پناهی

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

521

چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش

به هر شکسته که پيوست تازه شد جانش

 

کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم

که دل چه می‌کشد از روزگار هجرانش

 

از : حافظ

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

520


از چیزی امیدی می سازیم برای فردا

و کـِـش می آید

همه ی وجودمان در جاذبه ی فوق العاده اش !

سفری ، دیداری ، تغییری ُ چیزی از این دست ....

چیزی که متعهدمان کند ادامه بدهیم !

 

از : حسین پناهی

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

519


عاشقم ، ای ساقی ِ میخانه راهی ده مرا

سایه ی همّت اگر داری ، پناهی ده مرا

 

کاسه ی صبرم شکست ای دستگیر بی دلان

بهر ِ تسکین ِ غمم ، جانسوز آهی ده مرا

 

حال کز دستم نیاید کار خیری بهر خلق

درخور ِ دریای ِ بخشایش ، گناهی ده مرا

 

تا در این ظلمت سرا از گمرهی آیم بـُرون

جلوه گر در آسمان ِ بخت ، ماهی ده مرا

 

خار ِ غم در این چمن ، بشکسته صدها بر دلم

باغبانا گل نمی خواهم ، گیاهی ده مرا

 

تا رهم از دست ِ افسونکار ِ یارانِ حسود

خوابگه چندی به عزلتگاه ِ چاهی ده مرا

 

محفل نخوت فروشان را به خودخواهان ببخش

در کنار باده نوشان ، جایگاهی ده مرا

 

از : معینی کرمانشاهی


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

518


چند بسته فلوکسیتین 20 برای چند لحظه صبوری ام کافی ست
                                                                      
رؤیا؟
چند پاکت سیگار
برای فراموش کردن روزهایی که دود شدند؟
چند مرتبه دوش سرد
برای فرونشاندن هیجان مرگ در خونم؟

 

از : فاطمه سالاروند


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

517


رقیب من !

تو می دانی

آن نازنین یارت

ــ عشق نافرجام من ــ

هر نیمه شب در خواب من پرسه می زند ؟!

که هر شب سر همان قرار همیشگی

می آید و من از ترس خیانت از خواب می پرم ؟!

 

از : م . محمدی مهر


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

516


تو به من می خندی .....

من صدا می زنم :

" آی ! باز کن پنجره را "

پنجره را می بندی .....

 

از : حمید مصدق


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

515


دلم تنگ است ،

دلم تنگ است

دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبریز است

صدایم خیس و بارانی است

نمی دانم

چرا در قلب من

پاییز

طولانی است

 

از : Unknown

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

514


دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست

که در بیشه ی عشق

قهرمانان را بیدار کند ....

 

از : سهراب سپهری


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

513


در این بازی

همیشه برنده

منم

 

در دو دست تو

همیشه گل بوده

 

هر دو دست من

پوچ

 

از : سینا بهمنش

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

512


مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
که جز ملال نصیبی نمیبرید از من

زمین سوخته ام نا امید و بی برکت
که جز مراتع نفرت نمی چرید از من

عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
در انتظار نفس های دیگرید از من

خزان به قیمت جان جار می زنید اما
بهار را به پشیزی نمی خرید از من

شما هر آینه، آیینه اید و من همه آه
عجیب نیست کز اینسان مکدرید از من

اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من

برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
شما که با غم من آشناترید از من


از : حسین منزوی


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

511


شب لالایی اش را گفت

اما به خواب نرفتم

هنوز

در جایی

بیداری

با کسی..

 

از : علی شفیعی

 

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

510


تو نیستی و پاییز

از چشمهای مرد عاشقی

شروع شده است که

تمام درختان را گریسته است

در سوگ رفتنت.


برنگرد،

که بر نمی گردی تو هیچوقت

نمی خواهمم داشته باشمت،نترس

فقط بیا

در خزان خواسته هام

کمی قدم بزن

تا ببینمت

 

دلم برای راه رفتنت تنگ شده است...


 

از : کامران فریدی


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

509


از یـاد تـو بـرنـداشـتـم دسـت هـنـوز

دل هست به یاد نرگست مست هنوز

 

گر حال مرا حبیب پرسد گویید

بیمار غمت را نفسی هست هنوز

 

از : شهریــار

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

508


صدای پای تو که می روی

صدای پای مرگ که می آید . . . .

دیگر چیزی را نمی شنوم !

 

از : حسین پناهی


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

507


خراب شود شهر خفته‌ي بخت من

كه بر سنگفرش آن

تو با ديگري نفس كشيده‌اي و

آب از آب تكان نخورده است

مگر ذوق شاعرانه اي

 

بیچاره چشمهاي من

كه

دود سيگار شدي

برف يك روز گرم

سنگ گيج كهكشاني دور

بر سر شاعري كه سالهاي سال

تو را به شعر نوشته است

 

از زمستان پريده اي

از آغوش من

شكوفه كرده‌اي دست در دست ديگري

و من هنوز پاييزم

 

عشق من

چه ساده قسمت ديگران شدي

 

 

از : کامران فریدی

 

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

506

کاش سرم را بردارم
و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم
در تاريکی يک گنجه خالی

روی شانه هايم
جای سرم چناری بکارم
و برای هفته ای در سايه اش آرام گيرم



از : ناظم حكمت


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

505


بعد از تو در شبان تیره و تار من ،

دیگر چگونه ماه

آوازهای طرح جاری نورش را ،

تکرار می کند

بعد از تو ، من چگونه ،

این آتش نهفته به جان را ،

خاموش می کنم ؟

این سینه سوز درد نهان را

بعد از تو من چگونه فراموش می کنم ؟

 

من با امید ِ مهر ِ تو پیوسته زیستم

بعد از تو ،

این مباد ،

که بعد از تو نیستم

 

بعد از تو آفتاب سیاه است

دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست

بعد از تو

در آسمان زندگی ام مهر و ماه نیست

 

بعد از من آسمان ــ آبی ست

آبی ،

مثل همیشه آبی ....

 

از : حمید مصدق

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید