خراب شود شهر خفته‌ي بخت من

كه بر سنگفرش آن

تو با ديگري نفس كشيده‌اي و

آب از آب تكان نخورده است

مگر ذوق شاعرانه اي

 

بیچاره چشمهاي من

كه

دود سيگار شدي

برف يك روز گرم

سنگ گيج كهكشاني دور

بر سر شاعري كه سالهاي سال

تو را به شعر نوشته است

 

از زمستان پريده اي

از آغوش من

شكوفه كرده‌اي دست در دست ديگري

و من هنوز پاييزم

 

عشق من

چه ساده قسمت ديگران شدي

 

 

از : کامران فریدی