تغییر آدرس ...
این وبلاگ به آدرس جدید انتقال یافت
از دوستانی که لینک کردند تقاضا دارم که آدرس رو تغییر بدن.
ممنونم
این وبلاگ به آدرس جدید انتقال یافت
از دوستانی که لینک کردند تقاضا دارم که آدرس رو تغییر بدن.
ممنونم
همهی کلمات
معنای تو را میدهند
مثل گلها همه
که بوی تو را پراکندهاند
سکوت کردهام
که فراموشت کنم
اما مدام
مثل زنبوری سرگردان
رانده از کندویش
دورِ گلم میگردم
از : شهاب مقربین
پدرم ميگويد از سولماز بگذر
كه رنج ميآورد
مادرم گريه مي كند از سولماز بگذر
كه مرگ می آورد
خواهرهايم به من نگاه مي كنند . . . باخشم
كه ذليل دختري شده ام
آه سولماز . . .
اينها چه می دانند كه عاشق سولماز بودن چه درد شيرينی است...
به كوه می گويم سولماز را می خواهم
جواب می دهد من هم...
به دريا می گويم سولماز را می خواهم
جواب می دهد من هم...
در خواب می گويم سولماز را می خواهم
جواب می شنوم من هم...
اگر يك روز به خدا بگويم سولماز را مي خواهم . . .
زبانم لال . . . چه جواب خواهد داد؟
از : زنده یاد نادر ابراهیمی
دلمون هندونه
فکرمون هندونه
رنجمون هندونه
با یه دست سرنوشت...
یکی شو برداریم بسه...
از : حسین پناهی
شادي هميشه سهم خودت غم غنيمت است
شادي اگر زياد اگر كم غنيمت است
معشوق شعرهاي كهن گرچه بي وفاست
گاهي خبر بگيرد از آدم غنيمت است
اي خنده ات شكوفه ي زيتون رودبار
خرماي چشم هاي تو در بم غنيمت است
چشمان تو غنائم جنگي ست بي گمان
با من كمي بجنگ كه اين هم غنيمت است
گل هاي سرخ آفت جان پرنده هاست
در گوشه ي قفس گل مريم غنيمت است
شيرين قصه را به كلاغان نمي دهند
يك چاي تلخ با تو عزيزم غنيمت است
از : آرش پورعليزاده
چون جان تو می ستانی ، چون شکّر است مُردن
بـا تــو زجـان شـیـریـن شـیـریـن تـر اسـت مـُـردن
بــردار ایــن طـبـق را زیــرا خـلـیـل حـق را
باغ است و آب حیوان گر آذر است مـُـردن
ایـن سـر نـشـان ِ مـُـردن وان سـر نـشـان ِ زادن
زان سر کسی نمیرد ، نی زین سر است مردن
بگذار جسم و جان شو ، رقصان بدان جهان شو
مـگـریـز ، اگـرچه حالی شور و شر اسـت مـُـردن
والله به ذات پاکش نـُـه چرخ گشت خاکش
با قند وصل همـچون حلوا گــر است مـُـردن
از جان چرا گریزیم ، جان است جان سپردن
وز کـان چـرا گریـزیم ، کــان ِ زر است مـُـردن
چون زیـن قـفس بـرستی در گـلشن است مسکـن
چون این صدف شکستی ، چون گوهر است مردن
چـون حق تـو را بـخواند ، سوی خـودت کـشاند
چون جنت است رفتن ، چون کوثر است مردن
مرگ آیینه است و حسنت در آیینه در آمد
آیـینه بـر بـگوید خوش مـنـظر است مـُـردن
گر مومنی و شیرین ، هم مومن است مرگت
گــر کـافـری و تـلخی هـم کـافر اسـت مـُـردن
گـر یـوسفی و خـوبی ، آیینـه ات چنـان است
ور نی در آن نمایش ، هم مضطر است مردن
خامش که خوش زبانی ، چون خضر ، جاودانی
کــز آب زنــدگـانی کــور و کــر اسـت مــُـردن
از : مــولانـا
هنوز دامنه دارد
هنوز هم که هنوز است
درد
دامنه دارد
شروع شاخه ی ادراک
طنین نام نخستین
تکان شانه ی خاک
و طعم میوه ی ممنوع
که تا تنفس سنگ
ادامه خواهد داشت
و درد
هنوز دامنه دارد ....
از : قیصر امین پور
تحمل کن عزیز دلشکسته / تحمل کن به پای شمع خاموش
تحمل کن کنار گریه ی من / به یاد دلخوشی های فراموش
جهان کوچک من از تو زیباست / هنوز از عطر لبخند تو سرمست
واسه تکرار اسم ساده ی توست / صدایی از من عاشق اگر هست
منو نسپار به فصل رفته ی عشق / نذار کم شم من از آینده ی تو
به من فرصت بده گم شم دوباره / توی آغوش بخشاینده ی تو
به من فرصت بده برگردم از من / به تو برگردم و یار تو باشم
به من فرصت بده باز از سر نو / دچار تو ، گرفتار تو باشم
نذار از رفتنت ویرون شه جانم / نذار از خود به خاکستر بریزم
کنار من که وا می پاشم از هم / تحمل کن ، تحمل کن عزیزم
به من فرصت بده رنگین کمون شم / از آغوش تو تا معراج پرواز
حدیث تازه ی عشق توام من / به پایاینم نبر ، از نو بیآغاز
منو نسپار به فصل رفته ی عشق / نذار کم شم من از آینده ی تو
به من فرصت بده گم شم دوباره / توی آغوش بخشاینده ی تو
به من فرصت بده برگردم از من / به تو برگردم و یار تو باشم
به من فرصت بده باز از سر نو / دچار تو ، گرفتار تو باشم
از : ترانه ی تحمل با صدای ابی
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گِلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم ؟
دفتر مرا
دست درد ورق می زند
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم ؟
درد ، حرف نیست
درد ، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم ؟
از : قیصر امین پور
چیزی مگو که گنج نهانی خریده ام
جان داده ام ولیک جهانی خریده ام
رویم چو زرگر است ازو این سخن شنو
دادم قراضه ی زر و کانی خریده ام
از چشم ِ تُرک دوست چه تیری که خورده ام
وز طاق ابروش چه کمانی خریده ام
با خلق بسته بسته بگویم من این حدیث
با کس نگویم این ز فلانی خریده ام
هر چند بی زبان شده بودم چو ماهیی
دیدم شکر لبی و زبانی خریده ام
ناگاه چون درخت برُستم میان باغ
زان باغ بی نشانه نشانی خریده ام
گفتم میان باغ ، خود آن را میانه نیست
لیک از میان ِ نیست میانی خریده ام
کردم قـِـران به مفخر تبریز شمس دین
بیرون ز هر دو قرن قرانی خریده ام
از : مولانا
خدا مارو برای هم نمی خواست
فقط می خواست ، همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
فقط خواست ، نیمه امونو دیده باشیم
تموم لحظه های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش مارو برای هم نمی خواست
خودت دیدی دعامون بی اثر بود
چه سخته مال هم باشیم و بی هم
می بینم میری و می بینی میرم
تو وقتی هستی اما دوری از من
نه میشه زنده باشم ، نه بمیرم
نمیگم دلخور از تقدیرم اما
تو می دونی چقدر دلگیره این عشق
فقط چون دیر باید می رسیدیم
داره رو دست ما میمیره این عشق
تموم لحظه های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش مارو برای هم نمی خواست
خودت دیدی دعامون بی اثر بود
خدا مارو برای هم نمی خواست
فقط می خواست ، همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
فقط خواست ، نیمه امونو دیده باشیم
از : ترانه ی تب تلخ از آلبوم فصل تازه
با صدای احسان خواجه امیری
ميروم شايد كمي حال شما بهتر شود
ميگذارم با خيالت روزگارم سر شود
از چه ميترسي برو ديوانگيهاي مرا
آنچنان فرياد كن تا گوش عالم كر شود
ميروم ديگر نميخواهم براي هيچ كس
حالت غمگين چشمانم ملالآور شود
بايد اين بازندهي هر بار – جان عاشقم –
تا به كي بازيچه اين دست بازيگر شود
ماندنم بيهوده است امكان ندارد هيچ وقت
اين منِ ديرينِ من يك آدم ديگر شود
از : شيرين خسروي
من دلم برای آن شب قشنگ
من دلم برای جاده ای که عاشقانه بود
آن سیاهی و
سکوت
چشمک ستاره های دور
من دلم برای "او" گرفته است...
از : محمدرضا عبدالملکیان
می خواستم غولی باشم
مگر فردا را
بر شانه های من
به تماشا بنشینید
حال
تنهایی من غولی ست
نشسته بر شانه هایم...
از : غلامعلی رضوی
آوِِخ ٬هنوز زخمیم و رنج می برم
دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم
مردم چه می کنند که لبخند می زنند ؟
غم را نمی شود که به رویم نیاورم
قانون روزگار چگونه است کین چنین
درگیر جنگ تن به تنی نابرابرم
تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی است
از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم
وا مانده ام که تا به کجا می توان گریخت
از این همیشه ها که ندارند باورم
حال مرا نپرس که هنجار ها مرا
مجبور می کنند بگویم که بهترم
از : زنده یاد نجمه زارع
آب و جارو كرد عِمران خانه را
تا پذيرايي كند از يار خود
احترامي هم به عشق ديدنش
بست چون قيصر به سرعت بار خود
آتشي چون رفت استقبال او
خير مقدم گفت با اشعار خود
چون گل آقا شد خبر خنديد و گفت
كرد عزراييل آخر كار خود
در بهشت امشب شب طنزي به پاست
هر كسي مي خواند از آثار خود
حوريان محو تماشا مي شوند
آن چنان كه غافل از رفتار خود
جمع اشان جمع است و محفل روبراه
جاي ما خالي است صد افسوس و آه
از : محمد جاوید )به یاد زنده یاد استاد منوچهر احترامی )
کیست ؟
کجاست ؟
ای آسمان بزرگ
در زیر بال های خسته ام
چقدر کوچک بودی تو !
از : حسین پناهی
حالا که رفته ای
مرد شده ام !
بسته بسته سیگار می کشم
تا تو را دود کنم
در خیال خسته ام !
از : کامران فریدی
چی بخونم وقتی چشمام از حضورِ گریه خیسه ؟
وقتی هیچکس نمیتونه غصههامُ بنویسه
!
چی بخونم وقتی قلبت منُ از تو قصه رونده ؟
وقتی که به جز یه سایه کسی پیشِ من نمونده
!
چی بخونم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره ؟
وقتی هیچکس نمیتونه تو رُ پیشِ من بیاره
!
شبِ بی نفسی ، شبِ بلندِ تنهایی !
تو که همنفسی ، بگو کجای دنیایی ؟
شبِ گریهی من ، شبِ سیاهِ بیداری !
غمِ رفتنِ تو ، شده یه دشنهی کاری
!
چی بگم وقتی ترانه بیتو جلوهیی نداره ؟
وقتی آواز منُ تنها توی کوچه جا میذاره
!
وقتی توی آسمونم چشمکِ ستارهای نیست
!
وقتی که برای بغضم جُز شکستن چارهای نیست
!
چی بخونم وقتی هیچکس منُ از خودم ندزدید
!
وقتی غربتِ صدامُ کسی غیرِ تو نفهمید
!
شبِ بی نفسی ، شبِ بلندِ تنهایی !
تو که همنفسی ، بگو کجای دنیایی ؟
شبِ گریهی من ، شبِ سیاهِ بیداری !
غمِ رفتنِ تو ، شده یه دشنهی کاری
!
از : یغما گلرویی
جدایی ما
شبنم یخزدهای روی قلبِ من . . .
روح من
یک قطره اشکِ منجمد !
از : ویدمانته یاسوکایتیته
ترجمه از : احترام سادات توکلی
ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند :
« معذرت می خواهم ، چندم مرداد است ؟ »
و نگفتیم
چون که مرداد
گور ِ عشق ِ گُـل ِ خونرنگ ِ دل ما بوده است !
از : حسین پناهی
به سينه مي زندم سر، دلي كه كرده هوايت
دلي كه كرده هواي كرشمههاي صدايت
نه يوسفم، نه سياوش، به نفس كشتن و پرهيز
كه آورد دلم اي دوست! تاب وسوسههايت
ترا ز جرگهي انبوه خاطرات قديمي
برون كشيدهام و دل نهادهام به صفايت
تو سخت و دير به دست آمدي مرا و عجب نيست
نميكنم اگر اي دوست، سهل و زود ، رهايت
گره به كار من افتاده است از غم غربت
كجاست چابكي دستهاي عقدهگشايت؟
به كبر شعر مَبينم كه تكيه داده به افلاك
به خاكساري دل بين كه سر نهاده به پايت
"دلم گرفته برايت" زبان سادهي عشق است
سليس و ساده بگويم: دلم گرفته برايت!
از : حسین
منزوی
گریه را اگر می شد کُشت
می کشتم
که تو آنقدر نخندی به چشمان خیس من !
و من
نکوبم سرم را به دیوار سادگی مُدام
که چرا عاشقت شدم ؟
چرا ؟!
از : کامران فریدی
دریغا فرهاد که در بازار به چار سکه ی مسین سودایش می کنند و
در غرفه ، شاه و شیرین با پوزخندی از خنجر
تماشایش می کنند !
ساده دلا !
فرهادا !
که تیشه و کوهش را
به فریبی ستاندند و نامه و خامه اش به کف نهادند
ور نه در شرمساری این کار و بار
هیچ اگر نه دیگر بار
فرقش را به تیشه ای می شکافت ،
و آبروی عشق باز می ستاند !
دریغا عشق !
بی آبرویا !
که چار سکه ی مسین در کف
چهره به آستین قبای ژنده می پوشد
و در هیاهوی بازار
با زخم خونچکانش در دل
از دیده ها ، گم می شود !
از : حسین منزوی
یک گوشه ی اتاق برو در خودت بمیر
یک گوشه ی اتاق فقط عنکبوت پیر
تنها نشسته ام به خودم فکر می کنم
دارم به عاشق تو شدم فکر می کنم :
لب دادن دو سایه ی ترسو در آیینه
زیبایی مضاعف گیسو در آیینه
از جیب من که عکس تو را در بیاورند
تصویر لخت رقص تو را در بیاورند
.
.
.
رفتی معامله شدی و مستند شدی
با یک کسی شبیه خودت نامزد شدی
آیا وکیلم از طرف ... تا هوو شوی
توی شناسنامه ی خود مال او شوی
یعنی که عاشقت شده ام ، بشکنی مرا
آیینه ی دق ات شده ام ، بشکنی مرا
رفت آمد دو آیینه در هم شکسته شد
در بغض حرف هات دلم کم شکسته شد ؟
.
.
.
پاشیده شو به مغز من ای سنگ فرش خون
از ارتفاع مضحک ِ کیف آور ِ جنون ....
از : شهرام میرزایی
لعنتی
هر چه تار و پود مانده بود
بـُرید و رفت !
" گم شو از روزگار سگ مصب قمار کرده ام "
لعنتی ، گفت و رفت !
" هی ، با توام اُلاغ ! گریه کار مرد نیست "
غلط می کند هر که اینچنین مزخرفی گفته است !
گریه می کند ....
آنقدر که دنیا گم شود زیر سیل اشکهاش !
گریه می کنم ....
مرد یالقوز شعر من دلش گرفته است !
نمی فهمد !
لعنتی شعور عشق من سرش نمی شود !
حیف ....
" عشق تو برای سفره ام نان نمی شود ... اشتباه بود
شایدم هوس .... این حالی ات نمی شود ؟ "
من ِ نخورده مست از نگاه تو
هیچ چیز حالی ام نمی شود !
هیچ چیز حالی ام نمی شود ....
نپر از وجود گیج من ، لعنتی !
اینقدر هی نرو !
استکان چشمهای تو عرق خورم کرده است !
درد می کند بودنم بدون تو ... نرو لعنتی !
این شاهزاده ای که عقل از کله ی خرت ربوده است
پرواز حالی اش نمی شود !
نرو پرنده ام که بی تو من ، این روزها
زندگی سرم نمی شود ....
از : کامران فریدی
زنی تمام خدا را به قرص نان می داد
شبی که طفل یتیم اش ز درد جان می داد
تمام کوچه پر از برف بود و او می رفت
و سهم سرد خزان را به استخوان می داد
چراغ عاطفه در خانه ای نمی رویید
اگر چه ناله به چشمان خواب جان می داد
سگی ز نالهی آن زن دل اش به درد آمد
و جای خرده نان را به او نشان می داد
طلوع یک سحر تازه بود و وقت نماز
و بی خبر که زنی هم شبی اذان می داد
از : لیلا مهدوی
کسی تلنگری نزد
به لحظهی سکوت ابر
درخت تشنه مانده است
خدا دهد به غنچه صبر
نفس نمی کشد زمین
ولی هنوز زنده است
کسی جناب قطره را
در آسمان ندیده است؟
درخت قاصدک سپرد
هزار نامه دست باد
و باد هر چه نامه بود
به دست ابرها رساند
سه روز بعد بارش و
غریو ابر، سخت بود
ولی چه فایده، چه سود
که سوم درخت بود...
از : الهه ملک محمدی
یک ساعت تمام
بدون اینکه یک کلام حرف بزنم
به روی اش نگاه کردم
فریاد کشید که:
آخر خفه شدم!
چرا حرفی نمی زنی؟
گفتم: نشنیدی؟!... برو!...
از : کارو
هرگز به دست اش ساعت نمی بست
روزی از او رسیدم
پس چگونه است
که همیشه سر ساعت به وعده می آیی؟
گفت:
ساعت را از خورشید می پرسم
پرسیدم
روزهای بارانی چطور؟
گفت:
روزهای بارانی
همهی ساعت ها ساعت عشق است!
- راست می گفت
یادم آمد که روزهای بارانی
او همیشه خیس بود-
از : واهه آرمن