473


اینهایی که یلدا را جشن میگیرند

اگر شب چشمان تو را ببینند

.

.

.

.

از غصه خواهند مرد

می دانم !

 

از : م . محمدی مهر


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

472


نوشدارو

لبان تو اگر باشد

سهراب ،

یکی دو تا نیست !!!  

 

از : محمد رضا نامدارپور(هیوا)

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

471


این داغ تازه ایست بر آن کهنه داغ ها

بالا بلند! رفتی از این کوچه باغ ها

سینه به سینه داغ نهادیم روی داغ

کوچه به کوچه پر شد از این اتفاق ها

وقتی نگاه می کنم از جای جای شهر

داغ تو روشن است به جای چراغ ها

پایان قصه ها همه تلخ است بعد از این

گم می کنند خانه ی خود را کلاغ ها ...

وقتی بهار می رسد از راه ، آه ...! آه ...!

جایت چه خالی است در این کوچه باغ ها

آه ای چنار پیر در این فصل یخ زده

گل از گلت شکفت ،              ولی در اجاق ها !

 

از : جواد زهتاب

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

470


کر شده اند این جماعت

کسی حرف مرا نمی شنود

                               

جنازه ام را زمین بگذارید

دیر نکرده است هنوز ...

 

از : فرامرز سده دهی

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

469


بذار خالی شم از رویات،که این شبها پر از درده

چرا اون لحظه های خوب، دوباره بر نمی گرده؟

 

بذار خالی شم از فکرت که من در فکر پایانم

حالا محو تماشای ،  سکوت بعد طوفانم

 

تمام دلخوشیه من ، همون حرفای خوبت بود

ولی باور نمی کردم که دنیامون بشه محدود

 

حالا بین من و چشمات فقط یک شیشه ی ماته

ببین تو سینه ی خسته م،  هنوز عطر نفسهاته

 

ولی با اینهمه امروز، من از فکر تو لبریزم

نمی دونم برای چی،  هنوزم اشک میریزم


بذار خالی شم از فکرت که من در فکر پایانم

حالا محو تماشای ،  سکوت بعد طوفانم


از : بهاره مکرم

 

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

468


قدم می زنم تا دلم باز شه

سیا مشق فکرم غزل ساز شه

 

قدم میزنم حوصله گل کنه

دلم خود خوریمو تحمل کنه

 

قدم میزنم ساکت و سر بزیر

خیابون قدم هامو از من نگیر

 

می خوام از همیشه سبکتر بشم

شاید با قدم پرسه بهتر بشم

 

خیابون بلندِ هوا معرکه اس

منو پای همپرسگی دس به دس

 

از این پرسه تا خواب و بیدار شهر

از این پرسه تا قلب بازار شهر

 

قدم می زنم تا سبکبال شم

می خوام خیلی آهسته خوشحال شم

 

قدم می زنم خنده یادم نره

قدم می زنم داره خوش می گذره

 

 

از : مریم دلشاد


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

467


شمردن بلد نیستم

دوست داشتن بلدم

و گاهی شده

یکی را دو بار دوست داشته باشم

دو نفر را یک جا!

چه کار می شود کرد؟

دوست داشتن بلدم

شمردن بلد نیستم!...

 

از : آیدین روشن

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

466


حالا دیگر پنج شنبه های عزیز

عزیزتر شده اند

چون

با خودم قرار دارم

خودم که هرگز ترکم نمی کند ...

 

از : فریبا عرب نیا

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

465


با صد هزار مردم تنهایی

بی صد هزار مردم تنهایی

 

از : رودکی

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

464


منُ عاشقانه بشناس ، منُ از دوباره بشناس

منُ با دلی که جز تو چاره ای نداره بشناس

منُ  پر کن از بهانه ! تازه کن مثل جوانه !

رد کن از اینهمه بن بست ، کوچه های بی ترانه !

گنگی همهمه با من ، لذت زمزمه با تو

اختیار همه ی من ، همه با تو ، همه با تو

منُ  با گلایه بد کن ، اشک چشمامُ  رصد کن

منُ از مدار شوم این شب همیشه رد کن

التیام عشق بی تو ، مثل افسانه ی آهه !

فکر بی تو زنده موندن ، به خدا عین گناهه !

ای طراوت بهاری ، عطش همیشه جاری!

واسه من عین نیازه ، هر چی داری ُ نداری !

گنگی ِ همهمه با من ، لذت ِ زمزمه با تو !

اختیارِ همه ی من ، همه با تو ، همه با تو !

 

از : علی احمدی

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

463


لنگه های چوبی در حیاطمان

گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند

محکمند !

خوش به حالشان

که لنگه ی همند .....

 

از : جلیل صفر بیگی

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

462


برای زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد
قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هدیه کند
قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید قلبی که جواب بگوید
قلبی برای من
قلبی برای انسانی که من می خواهم
تا انسان را در کنار خود حس کنم .

از : احمد شاملو

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

461


تنها تو را ستودم
آنسان ستودمت كه بدانند مردمان
محبوب من به سان خدايان ستودني است

از : حميد مصدق

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

460


تصویرت را در آب دیدم

تو رفتی

من به دنبال رودخانه راه افتادم .....

 

از : شهاب مقربین

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

459


در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا با وجود تو

شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

من به بی سامانی ، باد را می مانم

من به سرگردانی ، ابر را می مانم

من به آراسته گی خندیدم

منه ژولیده به آراسته گی خندیدم

سنگ طفلی  اما

خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

" چه تهی دستی مرد ! "

ابر باور می کرد

من در آئینه رُخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه ... می بینم ، میبینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟!

هیچ !

من چه دارم که سزاوار تو ؟!

هیچ !

تو همه هستی من

هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟! .... همه چیز

تو چه کم داری ؟! ...هیچ !

بی تو در می یابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من ، این شعر من است

آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی .... شعر مرا می خوانی ؟!

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

نه .... دریغا ، هرگز

کاشکی شعر مرا می خواندی !!!

 

از : حمید مصدق


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

458


عشق را چگونه می شود نوشت ؟

در گذر ِ این لحظات ِ پـُـر شتاب ِ شبانه

که به غفلت آن سوال ِ بی جواب گذشت ،

دیگر حتی فرصت ِ دروغ هم برایم باقی نمانده است

وگرنه چشمانم را می بستم

و به آوازی گوش می دادم ،

که در آن دلی می خواند :

من تو را ،

او را ،

کسی را دوست می دارم !

 

صداها !

صداها !

گوش کن !

از زیر ِ پنجره تابوت می برند !

نه ؟

 

از : حسین پناهی

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

457


پیاز چیز دیگری ست.

دل وروده ندارد.

تا مغز مغز پیاز است

تا مغز مغز پیاز است

تا حد پیاز بودن

پیاز بودن از بیرون

پیاز بودن تا ریشه

پیاز می تواند بی دلهره ای

به درونش نگاه کند.

 

در ما بیگانگی ووحشی گری ست

که پوست به زحمت آن را پوشانده

جهنم بافت های داخلی در ماست

آناتومی پر شور

اما در پیاز به جای روده های پیچ در پیچ

فقط پیاز است.

پیاز چندین برابر عریان تراست

تا عمق شبیه خودش .

 

پیاز وجودی ست بی تناقض

پیاز پدیده ی موفقی ست.

لایه ای درون لایه ای دیگر  به همین سادگی

بزرگ تر کوچک تر را دربرگرفته

و در لایه ی بعدی یکی دیگر یعنی سومی چهارمی.

فوگ متمایل به مرکز

پژواکی که به کر تبدیل می شود.

 

پیاز این شد یک چیزی:

نجیب ترین شکم دنیا .

از خودش هاله های مقدسی می تند

برای شکوه اش.

در ما چربی ها و عصب ها و رگ ها

مخاط و رمزیات.

و حماقت کامل شدن را

از ما دریغ کرده اند.

 

 

از : شیمبوریسکا


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

456


من ظاهر نیستی و هستی دانم

من باطن هر فراز و پستی دانم

با این همه از دانش خود شرمم باد

گر مرتبه ای ورای مستی دانم

 

از : عمر خیام

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

455


دلم برای باغچه می سوزد

کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکرماهیها نیست
کسی نمیخواهد
باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالیست
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک میافتند
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه میآید
حیاط خانه ی ما تنهاست .
پدر میگوید:
"
از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خودم را بردم
و کار خودم را کردم "
و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید:
"
لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافیست."

مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی میگردد
و فکر میکند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است .
مادر تمام روز دعا میخواند
مادر گناهکار طبیعیست
و فوت میکند به تمام گلها
و فوت میکند به تمام ماهیها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد .

برادرم به باغچه میگوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها میخندد
و از جنازه های ماهیها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل میشوند
شماره بر میدارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه میداند.
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مأیوس است
او ناامیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار میبرد
و ناامیدیش
آنقدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود .


و خواهرم دوست گلها بود
و حرفهای ساده قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و ساکت آنها میبرد
و گاهگاه خانواده ی ماهیها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد...
او خانه اش در آنسوی شهر است
او در میان خانه ی مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند
و بچه های طبیعی میزاید
او
هر وقت که به دیدن ما میآید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده میشود
حمام ادکلن میگیرد
او
هر وقت که به دیدن ما میآید
آبستن است.


حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن میآید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان بجای گل
خمپاره و مسلسل میکارند
همسایه های ما همه بر روی حوضهای کاشیشان
سرپوش میگذارند
و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچه ی ما کیفهای مدرسه شان را
از بمبهای کوچک پر کردهاند .
حیاط خانه ی ما گیج است.


من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم
من از تصویر بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود.

 

از : فروغ فرحزاد

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

453


می دانی ؟

از افسانه های قدیم ،

چیزهایی در ذهنم سایه وار درگذر است !

کودک ،

خرگوش ،

پروانه ....

و من چقدر دلم می خواهد ،

همه داستان های پروانه ها را بدانم

که بی نهایت بار

در نامه ها و شعر ها

در شعله ها سوختند

تا سند ِ سوختن نویسنده شان باشند !

پروانه ها !

آخ !

تصور کن !

آن ها در اندیشه ی چیزی مبهم ،

که انعکاس لرزانی از حس ِ ترس ُ امید را

در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند ،

به گـُل ها نزدیک می شوند !

یادم می آید !

روزگاری ساده لوحانه ،

صحرا به صحرا

و بهار به بهار

دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم !

 

از : حسین پناهی

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید