473
اینهایی که یلدا را جشن میگیرند
اگر شب چشمان تو را ببینند
.
.
.
.
از غصه خواهند مرد
می دانم !
از : م . محمدی مهر
اینهایی که یلدا را جشن میگیرند
اگر شب چشمان تو را ببینند
.
.
.
.
از غصه خواهند مرد
می دانم !
از : م . محمدی مهر
نوشدارو
لبان تو اگر باشد
سهراب ،
یکی دو تا نیست !!!
از : محمد رضا نامدارپور(هیوا)
این داغ تازه ایست بر آن کهنه داغ ها
بالا بلند! رفتی از این کوچه باغ ها
سینه به سینه داغ نهادیم روی داغ
کوچه به کوچه پر شد از این اتفاق ها
وقتی نگاه می کنم از جای جای شهر
داغ تو روشن است به جای چراغ ها
پایان قصه ها همه تلخ است بعد از این
گم می کنند خانه ی خود را کلاغ ها ...
وقتی بهار می رسد از راه ، آه ...! آه ...!
جایت چه خالی است در این کوچه باغ ها
آه ای چنار پیر در این فصل یخ زده
گل از گلت شکفت ، ولی در اجاق ها !
از : جواد زهتاب
کر شده اند این جماعت
کسی حرف مرا نمی شنود
جنازه ام را زمین بگذارید
دیر نکرده است هنوز ...
از : فرامرز سده دهی
بذار خالی شم از رویات،که این شبها پر از درده
چرا اون لحظه های خوب، دوباره بر نمی گرده؟
بذار خالی شم از فکرت که من در فکر پایانم
حالا محو تماشای ، سکوت بعد طوفانم
تمام دلخوشیه من ، همون حرفای خوبت بود
ولی باور نمی کردم که دنیامون بشه محدود
حالا بین من و چشمات فقط یک شیشه ی ماته
ببین تو سینه ی خسته م، هنوز عطر نفسهاته
ولی با اینهمه امروز، من از فکر تو لبریزم
نمی دونم برای چی، هنوزم اشک میریزم
بذار خالی شم از فکرت که من در فکر پایانم
حالا محو تماشای ، سکوت بعد طوفانم
از : بهاره مکرم
قدم می زنم تا دلم باز شه
سیا مشق فکرم غزل ساز شه
قدم میزنم حوصله گل کنه
دلم خود خوریمو تحمل کنه
قدم میزنم ساکت و سر بزیر
خیابون قدم هامو از من نگیر
می خوام از همیشه سبکتر بشم
شاید با قدم پرسه بهتر بشم
خیابون بلندِ هوا معرکه اس
منو پای همپرسگی دس به دس
از این پرسه تا خواب و بیدار شهر
از این پرسه تا قلب بازار شهر
قدم می زنم تا سبکبال شم
می خوام خیلی آهسته خوشحال شم
قدم می زنم خنده یادم نره
قدم می زنم داره خوش می گذره
از : مریم دلشاد
شمردن بلد نیستم
دوست داشتن بلدم
و گاهی شده
یکی را دو بار دوست داشته باشم
دو نفر را یک جا!
چه کار می شود کرد؟
دوست داشتن بلدم
شمردن بلد نیستم!...
از : آیدین روشن
حالا دیگر پنج شنبه های عزیز
عزیزتر شده اند
چون
با خودم قرار دارم
خودم که هرگز ترکم نمی کند ...
از : فریبا عرب نیا
با صد هزار مردم تنهایی
بی صد هزار مردم تنهایی
از : رودکی
منُ عاشقانه بشناس ، منُ از دوباره بشناس
منُ با دلی که جز تو چاره ای نداره بشناس
منُ پر کن از بهانه ! تازه کن مثل جوانه !
رد کن از اینهمه بن بست ، کوچه های بی ترانه !
گنگی همهمه با من ، لذت زمزمه با تو
اختیار همه ی من ، همه با تو ، همه با تو
منُ با گلایه بد کن ، اشک چشمامُ رصد کن
منُ از مدار شوم این شب همیشه رد کن
التیام عشق بی تو ، مثل افسانه ی آهه !
فکر بی تو زنده موندن ، به خدا عین گناهه !
ای طراوت بهاری ، عطش همیشه جاری!
واسه من عین نیازه ، هر چی داری ُ نداری !
گنگی ِ همهمه با من ، لذت ِ زمزمه با تو !
اختیارِ همه ی من ، همه با تو ، همه با تو !
از : علی احمدی
لنگه های چوبی در حیاطمان
گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند
محکمند !
خوش به حالشان
که لنگه ی همند .....
از : جلیل صفر بیگی
برای زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد
قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هدیه کند
قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید قلبی که جواب
بگوید
قلبی برای من
قلبی برای انسانی که من می
خواهم
تا انسان را در کنار خود حس
کنم .
از : احمد شاملو
تنها تو را ستودم
آنسان ستودمت كه بدانند مردمان
محبوب من به سان خدايان ستودني است
از : حميد مصدق
تصویرت را در آب دیدم
تو رفتی
من به دنبال رودخانه راه افتادم .....
از : شهاب مقربین
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا با وجود تو
شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من زندگانی بخشی
یا بگیری از من آنچه را می بخشی
من به بی سامانی ، باد را می مانم
من به سرگردانی ، ابر را می مانم
من به آراسته گی خندیدم
منه ژولیده به آراسته گی خندیدم
سنگ طفلی اما
خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
" چه تهی دستی مرد ! "
ابر باور می کرد
من در آئینه رُخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه ... می بینم ، میبینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟!
هیچ !
من چه دارم که سزاوار تو ؟!
هیچ !
تو همه هستی من
هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟! .... همه چیز
تو چه کم داری ؟! ...هیچ !
بی تو در می یابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من ، این شعر من است
آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی .... شعر مرا می خوانی ؟!
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
نه .... دریغا ، هرگز
کاشکی شعر مرا می خواندی !!!
از : حمید مصدق
عشق را چگونه می شود نوشت ؟
در گذر ِ این لحظات ِ پـُـر شتاب ِ شبانه
که به غفلت آن سوال ِ بی جواب گذشت ،
دیگر حتی فرصت ِ دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم
و به آوازی گوش می دادم ،
که در آن دلی می خواند :
من تو را ،
او را ،
کسی را دوست می دارم !
صداها !
صداها !
گوش کن !
از زیر ِ پنجره تابوت می برند !
نه ؟
از : حسین پناهی
پیاز چیز دیگری ست.
دل وروده ندارد.
تا مغز مغز پیاز است
تا مغز مغز پیاز است
تا حد پیاز بودن
پیاز بودن از بیرون
پیاز بودن تا ریشه
پیاز می تواند بی دلهره ای
به درونش نگاه کند.
در ما بیگانگی ووحشی گری ست
که پوست به زحمت آن را پوشانده
جهنم بافت های داخلی در ماست
آناتومی پر شور
اما در پیاز به جای روده های پیچ در پیچ
فقط پیاز است.
پیاز چندین برابر عریان تراست
تا عمق شبیه خودش .
پیاز وجودی ست بی تناقض
پیاز پدیده ی موفقی ست.
لایه ای درون لایه ای دیگر به همین سادگی
بزرگ تر کوچک تر را دربرگرفته
و در لایه ی بعدی یکی دیگر یعنی سومی چهارمی.
فوگ متمایل به مرکز
پژواکی که به کر تبدیل می شود.
پیاز این شد یک چیزی:
نجیب ترین شکم دنیا .
از خودش هاله های مقدسی می تند
برای شکوه اش.
در ما چربی ها و عصب ها و رگ ها
مخاط و رمزیات.
و حماقت کامل شدن را
از ما دریغ کرده اند.
از : شیمبوریسکا
من ظاهر نیستی و هستی دانم
من باطن هر فراز و پستی دانم
با این همه از دانش خود شرمم باد
گر مرتبه ای ورای مستی دانم
از : عمر خیام
دلم برای باغچه می سوزد
کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکرماهیها نیست
کسی نمیخواهد
باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالیست
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک میافتند
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه میآید
حیاط خانه ی ما تنهاست .
پدر میگوید:
" از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خودم را بردم
و کار خودم را کردم "
و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید:
" لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافیست."
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی میگردد
و فکر میکند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است .
مادر تمام روز دعا میخواند
مادر گناهکار طبیعیست
و فوت میکند به تمام گلها
و فوت میکند به تمام ماهیها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد .
برادرم به باغچه میگوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها میخندد
و از جنازه های ماهیها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل میشوند
شماره بر میدارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه میداند.
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مأیوس است
او ناامیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار میبرد
و ناامیدیش
آنقدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود .
و خواهرم دوست گلها بود
و حرفهای ساده قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و ساکت آنها میبرد
و گاهگاه خانواده ی ماهیها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد...
او خانه اش در آنسوی شهر است
او در میان خانه ی مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند
و بچه های طبیعی میزاید
او
هر وقت که به دیدن ما میآید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده میشود
حمام ادکلن میگیرد
او
هر وقت که به دیدن ما میآید
آبستن است.
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن میآید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان بجای گل
خمپاره و مسلسل میکارند
همسایه های ما همه بر روی حوضهای کاشیشان
سرپوش میگذارند
و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچه ی ما کیفهای مدرسه شان را
از بمبهای کوچک پر کردهاند .
حیاط خانه ی ما گیج است.
من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم
من از تصویر بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود.
از : فروغ فرحزاد
می دانی ؟
از افسانه های قدیم ،
چیزهایی در ذهنم سایه وار درگذر است !
کودک ،
خرگوش ،
پروانه ....
و من چقدر دلم می خواهد ،
همه داستان های پروانه ها را بدانم
که بی نهایت بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند ِ سوختن نویسنده شان باشند !
پروانه ها !
آخ !
تصور کن !
آن ها در اندیشه ی چیزی مبهم ،
که انعکاس لرزانی از حس ِ ترس ُ امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند ،
به گـُل ها نزدیک می شوند !
یادم می آید !
روزگاری ساده لوحانه ،
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم !
از : حسین پناهی