627


جدایی ما

شبنم یخ‌زده­ای روی قلبِ من . . .

روح من

یک قطره اشکِ منجمد !

 

از : ویدمانته یاسوکایتیته

ترجمه از : احترام سادات توکلی


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

618


یک ساعت تمام

بدون اینکه یک کلام حرف بزنم

به روی اش نگاه کردم

فریاد کشید که:

آخر خفه شدم!

چرا حرفی نمی زنی؟

گفتم: نشنیدی؟!... برو!...

 

از : کارو


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

577


ممكن است...
ممكن است چند روز ديگر
جيبهايم پر شود از برف
ممكن است چند روز ديگر
نامههاي گرسنه برسند و
شرم سيگاري برايم بگيراند
ممكن است ناگهان چاييام سرد شود
ممكن است زير سيگاري در بالكن بگذارم و پر شود از مه
سينهام از دل
دلم از صدا
صدايم از گريه...
ممكن است...

 

از : بروژ آکرهای

ترجمه از : صلاح الدين قرهتپه


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

565


چيزي نمانده
ماه
ميان سكوت فرو ميميرد
آسمان از ستاره تهي ميشود
چيزي نمانده
تو از خواب برخيزي
پرده پنجره رنگ ببازد
كوچه پر شود از گام و صدا و سايه
چيزي نمانده
سرم را كف دستم بگذارم...

چه بنويسم؟
چيزي نمانده از تو جدا شوم و
دلم پوكه فشنگي گردد
شليك شده ....

 

از : بروژ آکرهای

ترجمه از : صلاح الدين قرهتپه


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

564


نخست برای گرفتن کمونیست ها آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا من کمونیست نبودم
بعد برای گرفتن کارگران و اعضای سندیکا آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا من عضو سندیکا نبودم
سپس برای گرفتن کاتولیک ها آمدند
من باز هیچ نگفتم
زیرا من پروتستان بودم
سرانجام برای گرفتن من آمدند
دیگر کسی برای حرف زدن باقی نمانده بود

 

از : برتولد برشت


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

563

می‌خواهم از این خاطره حرف بزنم
حالا ولی خیلی محو است- انگار چیزی نمانده‌است-
خوب، سال‌ها پیش بود، اولین سال‌های بلوغ.

پوستی، انگار یاسمن
آن روز ماه اوت -ماه اوت بود؟-
هنوز فقط می‌توانم چشم‌ها را به خاطر بیاورم:
آبی، فکر می‌کنم، آبی بودند-
بله، آبی
یک آبی کبود

.

از : کنستانتین کاوافی

ترجمه : محسن عمادی


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

533

شبی که تورا در نور شمع‌ها…….

می پرستیدم.

طلایی موهایت

بر بالش‌ها و روتختی

سفیدی دل‌انگیزی پراکنده بود.

اوه تاریکی زوایا،

هوا گرم، وستاره‌ها

قاب شده در چراغ‌دان‌های کشتی

امواج لمبر می‌خوردند در لنگرگاه

قایق‌ها غژغژ می‌کردند،

صدای آواز مردانه‌ای بیرون اسکله می‌آمد

وتو مرا دوست داشتی.

در عشق تو

گل‌های بلند درخت گوشواره

آبی‌های گاردنیا، لادن ‌های سرخ،

درختان بالای تپه، جاده‌هایی که ما طی کردیم

و دریایی که تو را

پیش از صخره‌ی هارتلند زاییده بود

سهیم بودند

تو با این‌ها مرا دوست داشتی

و با مهربانی آدم‌ها،

روستائیان، ملوانان و ماهیگیران

و با پیرزنی که ما را اسکان داد و شام خوراند.

تو مرا با خودت دوست داشتی

که همه‌ی این‌ها و بیش‌تر از این‌ها بود،

که تغییر کرد همان گونه که زمین

در فصل شکوفایی گل‌ها

تغییر می‌کند

 

از : اف. اس. فلینت

مترجم : سوری احمدلو


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

531



پنج راه برای کشتن یک مرد

روش‌های پر دردسر زیادی هست برای کشتن یک مرد

می‌توانی او را وادار کنی صلیبی چوبی را

تا بالای تپه به دوش بکشد تا به آن میخ‌اش کنی

برای اینکه کار خوب از آب درآید

نیاز به جمعیتی صندل پوش داری و

بانگ خروس،

خرقه‌ای برای دریده شدن

تكه‌ای اسفنج، اندكی سرکه و مردی كه میخ‌ها را بکوبد.

یا می‌توانی از آهنی بلند

نیزه‌ای بسازی و حمله‌ور شوی

به شیوه‌ی سنتی

بکوشی تا زره آهنین‌اش را بشکافی

اما برای این کار هم

نیاز به چند اسب سفید داری

درختانی از انگلیس، مردانی با تیر و کمان و دست کم

دو پرچم، یک شاهزاده و قلعه‌ای

تا ضیافتی برایت ترتیب دهند

اگر بخواهی همچون یک اصیل‌زاده رفتارکنی

و باد هم همراهی‌ات کند

می‌توانی آتش بنزین را بر سرش بریزی

در آن صورت نیاز داری به لجنزاری طولانی با باتلاقی در آن

تازه اگر پوتین‌های سیاه، جعبه‌های مهمات، بازهم لجن و جای دندان موش و

هزاران ترانه و تعدادی کلاهِ گردِ فلزی را به حساب نیاوری

در عصر هواپیما، می‌توانی فرسنگ‌ها بر فراز سر قربانی‌ات پرواز کنی

و ترتیب کار او را تنها با فشار یک دکمه‌ی کوچک بدهی

تمام آن‌چه می‌خواهی یک اقیانوس است تا میان‌تان فاصله بیندازد

دو دولت، دانشمندان وطنی، چندین کارخانه، یك دیوانه و

سرزمینی که تا سال‌ها کسی نیازی به آن نداشته باشد.

پیش‌تر هم گفتم این راه‌ها برای کشتن یک مرد پر مشقت‌اند

راه ساده‌تر، سرراست‌تر، بسیار بی‌دردسرتر این است که:

بدانی مردی جایی در میانه‌ی قرن بیستم زندگی می‌کند و

او را به حال خود رها کنی.



از : ادوین بروک

ترجمه : سحر مقدم

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

506

کاش سرم را بردارم
و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم
در تاريکی يک گنجه خالی

روی شانه هايم
جای سرم چناری بکارم
و برای هفته ای در سايه اش آرام گيرم



از : ناظم حكمت


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

482


مرد با خود اندیشید:
-
چه وقت می توانم یک دقیقه به او فکر نکنم؟
الان؟
رفت جایی نشست
و یک دقیقه به او فکر نکرد!
بعد بلند شد و به قدم زدنش ادامه داد
به فکر کردنش،
بیش تر
بدون وقفه
به زن!

 

از : تون تلگن (Toon Tellegen )

هلند 1941

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

481


مردی که چمدانش را سالیان سال بازگذاشته بود
روزی بستش
و به سرزمین خود بازگشت
و نتوانست بازش کند.

 

از : هبرت ابی مراد
ترجمه : سهراب رحیمی


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

474


به من گفت بیا

به من گفت بمان

به من گفت بخند

به من گفت بمیر

آمدم

ماندم

خندیدم

مردم

.....

 

از : ناظم حکمت


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

457


پیاز چیز دیگری ست.

دل وروده ندارد.

تا مغز مغز پیاز است

تا مغز مغز پیاز است

تا حد پیاز بودن

پیاز بودن از بیرون

پیاز بودن تا ریشه

پیاز می تواند بی دلهره ای

به درونش نگاه کند.

 

در ما بیگانگی ووحشی گری ست

که پوست به زحمت آن را پوشانده

جهنم بافت های داخلی در ماست

آناتومی پر شور

اما در پیاز به جای روده های پیچ در پیچ

فقط پیاز است.

پیاز چندین برابر عریان تراست

تا عمق شبیه خودش .

 

پیاز وجودی ست بی تناقض

پیاز پدیده ی موفقی ست.

لایه ای درون لایه ای دیگر  به همین سادگی

بزرگ تر کوچک تر را دربرگرفته

و در لایه ی بعدی یکی دیگر یعنی سومی چهارمی.

فوگ متمایل به مرکز

پژواکی که به کر تبدیل می شود.

 

پیاز این شد یک چیزی:

نجیب ترین شکم دنیا .

از خودش هاله های مقدسی می تند

برای شکوه اش.

در ما چربی ها و عصب ها و رگ ها

مخاط و رمزیات.

و حماقت کامل شدن را

از ما دریغ کرده اند.

 

 

از : شیمبوریسکا


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

451


در سنگی را می زنم .

- منم , اجازه ورود بده ,

می خواهم به درونت داخل شوم ,

و دوروبررا نگاه کنم,

تورا مثل هوا نفس بکشم.

 

- برو-سنگ می گوید.-

من کاملا بسته هستم.

حتا اگر تکه تکه شویم

باز بسته خواهیم ماند.

حتا اگر به شکل ماسه درآییم

هیچ کس را به خود راه نمی دهیم

 

در سنگی را می زنم.-

منم , اجازه ورود بده .

صرفا از روی کنجکاوی آمده ام

کنجکاوی ای که تنها فرصت اش زندگی ست.

می خواهم نگاهی به قصرت بیندازم,

وبعد, از یک برگ و یک قطره ی آب هم دیدن کنم .

برای این همه کار زمان کم آوردم.

میرایی من باید تورا متاثر می کرد.

 

- من از جنس سنگم –سنگ می گوید-

و ضروری ست که جدیت را حفظ کنم .

از این جا برو.

من فاقد عضلات خندیدنم.

 

در سنگی را می زنم .

- منم  اجازه ورود بده .

شنیده ام که در تو اتاق هایی بزرگ و خالی هست ,

اتاق هایی از نظر پنهان مانده با زیبایی هایی بی مصرف,

مسکوت , بی طنین گام های کسی.

قبول کن که خودت چیزی از آن نمی دانی .

 

- اتاق هایی بزرگ و خالی –سنگ می گوید-

اما در آن ها جایی وجود ندارد.

زیبا, شاید,  اما

خارج از حواس ناقص تو.

می توانی مرا بشناسی, اما هرگز مرا تجربه نخواهی کرد.

همه ی سطحم مقابل چشمان توست

اما همه درونم وارونه.

 

در سنگی را می زنم.

- منم , اجازه ورود بدده.

دنبال سر پناهی همیشگی در تو نیستم

من بد بخت نیستم.

من بی خانمان نیستم.

 دوست دارم دوباره به دنیایی که درآنم برگردم.

دست خالی وارد شده و دست خالی بیرون خواهم آمد.

و برای اثبات این که در تو واقعا حضور داشته ام

چیزی جز کلماتی که هیچ کس باورشان نخواهد کرد

عرضه نخواهم کرد.

 

- اجازه ورود نخواهی داشت –سنگ می گوید-

حس همیاری نداری.

هیچ حسی جایگزین حس همیاری نخواهد شد.

حتا اگر چشم تیزبینی یافت شود

بدون حس همیاری به هیچ دردی نمی خورد.

اجازه ورود نخواهی داشت

تازه می توانی شمه ای از آن حس

شکل نخستینه ی آن,  وتنها تصوری از آن را داشته باشی.

 

در سنگی را می زنم .

- منم ,اجازه ورود بده .

نمی توانم دو هزار قرن

منتظر ورود به بارگاه تو بمانم .

 

- اگر باور نمی کنی-سنگ می گوید –

از برگ بپرس ,همان را که من گفتم خواهد گفت

از قطره آ ب بپرس, همان را که برگ گفت خواهد گفت.

دست آخر از تار موی سر خودت بپرس .

خنده مرا نمی گشاید, خنده, خنده ی بزرگ

خنده ای که با آن نمی توانم بخندم.

 

درسنگی را می زنم .

- منم,  اجازه ورود بده .

 

من دری ندارم-سنگ می گوید.       

 

 

از : ویسواوا شیمبوریسکا


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

446


پای کودک هنوز نمی داند یک پاست,

می خواهد یک پروانه باشد یا سیب.

 

از پس سنگریزه ها ,خرده شیشه ها

خیابان ها , پلکان ,

خاک سخت جاده ,

پی در پی به پا می آموزند که نمی تواند پرواز کند ,

نمی تواند چونان میوه ی گردی بر شاخسار باشد.

 

پای کودک ,

مغلوب , در نبرد

به زیر آمد

ومحکوم به زیستن در یک کفش شد .

 

به پیروی از شکل آن , کم کم در تاریکی

به تفسیر جهان پرداخت ,

در حالی که هرگز پای دیگرش را نمی شناخت , محصور ,

در ظلمت به دنبال زندگی می گشت , چون مردی نابینا .

ناخن های پا , شفاف

چون خوشه ای از در کوهی ,

سخت شدند , سخت چون شاخ

وکدورت ماده به خود گرفتند,

گلبرگ های ظریف کودک

پهن شدند , تعادلی نوین یافتند ,

به شکل بی چشم یک  خزنده ,

سر سه گوش یک کرم ,

پینه از آنان رویید,

و خود را پوشاندند

با کوچک  ترین کوه های آتشفشان مرگ ,

سنگواره شدن نا خواسته .

 

لیکن شیی کور افتان و خیزان می رفت

بی آن که شانه خالی کند یا باز ایستد .

ساعت های بسیار .

یک پای به دنبال پای دیگر ,

اکنون پای یک مرد ,

این زمان پای یک زن ,

بالاتر ,

یا پایین تر ,

گذرا از چمن زارها و معادن ,

انبارها , دفاتر-

به جلو

به عقب , به درون

یا پیشاپیش خویش .

پا با کفش خود کار کرد,

به زحمت مجال آن را داشت

که بندها را برای عشق ورزیدن یا خفتن

باز کند .

با رفتن او , کفش ها می رفتند,

تا آن جا که همه وجود مرد در جاده اش فرو افتاد.

 

آن گاه او به زیر زمین خزید

وچیز دیگری ندانست ,

چه در آن جا اشیا , همه ی اشیا ممکن سایه گونه اند .

او هرگز ندانست که دوران پا بودن اش به سر آمده است – چه به این علت

که دفن اش کرده باشند تا پرواز را به او بیاموزند,

وچه به این دلیل که ممکن است

به یک سیب بدل شود.

 

از کتاب تخیلات

پابلو نرودا

ترجمه : احمد محیط


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

404

تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .
بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم

می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی

تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم

سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز

 

از : پل الوار


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

325


هنگامی که تو را به یاد می‌آورم
و از تو می‌نویسم
قلم در دست‌ام شاخه گلی سرخ می‌شود
نام‌ات را که می‌نویسم
ورق‌های زیر دست‌ام غافل‌گیرم می‌کنند
آب دریا از آن می‌جوشد
و مرغان سپید بال بر فراز آن پرواز می‌کنند
هنگامی ‌که از تو می‌نویسم مداد پاک کن‌ا‌م آتش می‌گیرد
پیاپی باران بر میزم می‌بارد
و بر سبدِ کاغذهای دور ریخته‌ام
گل‌های بهاری می‌رویند
و از آن پروانه‌های رنگارنگ و گنجشگکان پر می‌گیرند
وقتی آن‌چه نوشته‌ام را پاره می‌کنم،
کاغذ پاره‌های‌ام
قطعه‌هایی از آینه‌ی نقره می‌شوند
مانند ماهی که روی میزم بشکند.

بیاموز مرا چگونه بنویسم از تو
یا
چگونه فراموشت کنم.

 

از : غادةالسمّان

مترجم: فاطمه ابوترابیان



از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

324


ممكن است...
ممكن است چند روز ديگر
جيبهايم پر شود از برف
ممكن است چند روز ديگر
نامههاي گرسنه برسند و
شرم سيگاري برايم بگيراند
ممكن است ناگهان چاييام سرد شود
ممكن است زير سيگاري در بالكن بگذارم و پر شود از مه
سينهام از دل
دلم از صدا
صدايم از گريه...
ممكن است...

 

از : بروژ آكرهاي


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

323


چيزي نمانده
ماه
ميان سكوت فرو ميميرد
آسمان از ستاره تهي ميشود
چيزي نمانده
تو از خواب برخيزي
پردة پنجره رنگ ببازد
كوچه پر شود از گام و صدا و سايه
چيزي نمانده
سرم را كف دستم بگذارم...

چه بنويسم؟
چيزي نمانده از تو جدا شوم و
دلم پوكة فشنگي گردد
شليكشده...

 

از : بروژ آكرهاي

 

پ . ن :

ــ بروژ آكرهاي متولد 1963 اربیل کردستان عراق



از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

319


با کوزه‌ی پرآب به بغل از راه کنار رود‌خانه می‌گذشتی.

چرا تند رو به من برگشتی و از پشت پرده‌ی لرزان‌ات نگاه‌ام کردی؟

آن نگاهِ زودگذر از آن تاریکی به من افتاد، مثل نسیمی که روی موج‌ها

چین و شکن می‌اندازد و تا ساحل ِ پُرسایه می‌رود.

آن‌گاه به سوی من آمد، مثل آن پرنده‌ی شام‌گاهی

که شتابان از پنجره‌ی باز اتاق ِ بی‌چراغ به پنجره‌ی دیگری پرواز ‌می‌کند

و در شب ناپدید می‌شود.

تو پنهانی مثل ستاره‌ای پشت تپه‌ها و من ره‌گذری در راه‌ام.

اما چرا تو موقعی که کوزه‌ی پرآب به بغل داشتی و از راه کنار ِ رود‌خانه

می‌گذشتی یک لحظه ایستادی و به صورت‌ام نگاه کردی؟

 

از : رابیندرانات تاگور



از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید