456


من ظاهر نیستی و هستی دانم

من باطن هر فراز و پستی دانم

با این همه از دانش خود شرمم باد

گر مرتبه ای ورای مستی دانم

 

از : عمر خیام

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

454


گردون نگری ز قد فرسوده ی ماست

جیحون اثری ز اشک پالوده ی ماست

دوزخ شرری ز رنج بیهوده ی ماست

فردوس دمی ز وقت آسوده ی ماست

 

از من رمقی به سعی ساقی مانده است

وز صحبت خلق بی وفایی مانده است

از باده ی دوشین قدحی بیش نماند

از عمر ندانم که چه باقی مانده است

 

از : عمر خیام

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

452

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه

وین عمر به خوش دلی گذارم یا نه

پر کن قدح باده که معلومم نیست

کاین دم که فرو برم ، برآرم یا نه !

 

از : عمر خیام

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

449


قومی متفکر اند اندر ره دین

قومی به گمان فتاده در راه یقین

می ترسم از آنکه بانگ آید روزی

کای بی خبران ، راه نه آن است و نه این

 

از : عمر خیام

از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

447


گویند که دوزخی بود عاشق و مست

قولی است خلاف ، دل در آن نتوان بست

گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود

فردا باشد بهشت همچون کف دست

 

از : عمر خیام


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

444


ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است

دریاب که هفته ی دگر خاک شده است

می نوش و گلی بچین که تا در نگری

گل خاک شده است و سبزه خاشاک شده است

 

از : عمر خیام


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید