258


عبور  ِ ذهن  ِ شاعر از مرز  ِخط  ِ قرمز
عربده با دهان بند ، آزادی با مجوّز
بازم یه مرگ ِ مشکوک تو لیست ِ ثبت ِاحوال
دوباره دوربینا کور ، دوباره میکروفن لال

تَه رنگی از تبسم روی لب ِ گوینده :

یک سکته ی به موقع ، یک عطسه ی کُشنده

بی احتیاطی ُخواب ، راننده گی در مستی

شلیک ِ یک اشک آور ، از ماشینی دربستی ...

 

دنیا چشاشُ بسته ، تا نشنوه ، نبینه !

بازم مرگ ِ طبیعی ... تیتر  ِ خبر همینه !

 

تو گوشیای تلفن ، باز لونه داره یک موش !

حتا تو خواب حرف نزن ! اون جا بیداره یک گوش !

یکی تمام ِ وقتا رد ِ تو رُ می گیره

قفس تمام  ِ دنیاس ، هر آزادی ، اسیره !

اگه یه وقتی مغزت از گفتنی پُر باشه

باید زیر  ِ زبونت قرص  ِ سیانور باشه !

باید بگیره قلبت حتا به زور  ِ سرنگ !

باید بری آب تنی با پای بسته به سنگ !

 

دنیا چشاشُ بسته ، تا نشنوه ، نبینه !

بازم مرگ ِ طبیعی ... تیتر  ِ خبر همینه !

 

 

از : یغما گلرویی


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

257


شما که سواد داری ، لیسانس داری ، روزنامه خونی
با بزرگون می شینی، حرف میزنی ، همه چی می دونی
شما که کله ت پره ، معلّم مردم گنگی
واسه هر چی که می گن جواب داری ، در نمی مونی
بگو از چیه که من ، دلم گرفته؟

راه میرم دلم گرفته ،  می شينم دلم گرفته  
گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته
من خودم آدم بودم ، باد زد و حوای منو برد

سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد

عمر من کوه عسل بود ولی افسوس

روزای بد انگشت انگشت اونو لیسید

 بعد نشست تا تهشو خورد ....

 

از : محمد صالح اعلاء


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

256

کلید خونه رو ببر با خودت،
شب که بیای من دیگه خونه نیستم
حالا که تو هیچی دوسم نداری
نمی مونم، دیگه دیوونه نیستم

کلید خونه رو ببر با خودت،
دیگه کسی نیست در و روت وا کنه
دیگه کسی نیست که تموم شبها
عاشقونه تو رو تماشا کنه

کلید خونه رو ببر با خودت،
دیگه کسی چشم انتظار تو نیست
چراغای خونه همه خاموشند
نمی بینی هیچکی کنار تو نیست

شب که بیای خونه چقدر ساکته
گلای رو میز همه پر پر شدن
شب که بیای چقدر دلت می گیره
همه جا رو می گردی دنبال من

کلید خونه رو ببر با خودت،
شب که میای جای من و خالی کن
من واسه ی همیشه دارم میرم
اینو یه جوری به خودت حالی کن  ...
 

 

از : مریم اسدی

 

 


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

255


عسل خاتون من، صبر من و ما رو بلد نیست
ستاره چین من، انکار فردا رو بلد نیست

اگه عاشق بشه، بارونی همیشه خوابش
سر گریه داره ناز نگاهش

عسل خاتون، دلت هم گریه کم داره غریبم
منم، از لحظه های عاشقانه بی نصیبم

عزیز آشنا پرکن منو، با هق هقت باز
بیا با هم بمونیم تا ابد شهزاده ناز

عسل بانو دیگه گریه نداره ماتم تو
خریداری نداره، اون نگاه حاتم تو

عسل خاتون من، صبر من و ما رو بلد نیست
ستاره چین من، انکار فردا رو بلد نیست

اگه عاشق بشه، بارونی همیشه خوابش
سر گریه داره ناز نگاهش ...

 

از : آزیتا قاسمی



از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

254

یه شب این سمتُ می بندن، یه شب اون سمتُ می بندن

یه عمر این کوچه رو هر شب، به اسم گاز می کندن

 

تمام بار تاریکی، رو دوش اولین تیره

هنوزم هر شب این کوچه، از "همت" برق میگیره

 

زدن تو شاهرگ اصلیش، داریم می ریم زیر آب

دوباره صبح خشک می شیم، بازم معرفت آفتاب

 

می گن این کوچه تو طرحه، واسه مسجد، واسه ترحیم

من از روزی که یادم هست، درست هر سال تو طرحیم

 

یه شب این طرح رد میشه، یه شب مسجد یه سد میشه

یه روز از رو دل ِ کوچه، یه کامیون خشت رد میشه

 

میگن این کوچه قبل از جنگ، تو یک طرح بلند افتاد

میگن باید یه پل می شد، میون قصر و سعد آباد

 

تمام کوچه رو کندن، از اینجا تا تو کردستان

درست هشت سال بعد از جنگ، همین پل شد، پل چمران

 

یه شب این سمتُ می بندن، یه شب اون سمتُ می بندن

یه عمر این کوچه رو هر شب، برای نفت  می کندن ...

 

از : روزبه بمانی




از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

253


با یه حکمِ تخلیه تو جیبِ کُت، با یه زن رو تختِ بخشِ دیالیز،

با یه دختر که داره بُر می خوره، توی رختِ خوابای مردای هیز،

دیگه فرقی نداره مهر ِ سجلِ تو چیه!

دیگه فرقی نداره عکسِ رو اسکناس کیه!

 

موقعی که کلیه ت حراج می شه، وقتی که خونِ رگاتو می فروشی،

وقتی مجبوری که از پشتِ شیشه با خودت حرف بزنی با یه گوشی،

دیگه فرقی نداره دموکراسی، با اختناق!

زیرِ سایه ی درخت باشی، یا سایه ی چماق!

 

گرسنه که باشی، می تونی دولا شی،

می تونی تسلیمِ مترسکا باشی!

می تونی چشماتُ ببندی رو رگبار!

می تونی یه آجر باشی رو این دیوار...

 

     وقتی که جا می گیری تو یه سُرنگ، وقتی رؤیاهاتو حاشا می کنی،

            وقتی که غذای بچه هاتو ازسطلای زباله پیدا می کنی،

            دیگه فرقی نداره مهر ِ سجلِ تو چیه!

                دیگه فرقی نداره عکسِ رو اسکناس کیه!

 

با گواهیِ یه فوت تو جیبِ کُت، با یه زن رو تختِ مُرده شورخونه،

با یه دختر که حالا مدتیه ویروسِ ایدز تو رگاش فراوونه،

دیگه فرقی نداره دموکراسی، با اختناق!

زیرِ سایه ی درخت باشی، یا سایه ی چماق!

 

گرسنه که باشی، می تونی دولا شی،

می تونی تسلیمِ مترسکا باشی!

می تونی چشماتُ ببندی رو رگبار!

می تونی یه آجر باشی رو این دیوار...

 

از : یغما گلروئی


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

252


شبو خوب می شناسمش
من و شب
قصه داريم واسه هم
من و شب پشت سر روز می شينيم حرف می زنيم!
من و شب،
واسه هم شعر می خونیم
با هم آروم می گیریم
من و شب خلوتمون مقدسه،
من و شب خلوتمون، خلوت قلب و نفسه
خلوت دو همنوای بی کسه
که به اندازه ی زندگی به هم محتاجن

من شبو دوست دارم!
شب منو دوست داره!
من که عاقلا ازم فراری ان
من که دیوونه ی ِ واژه بافی ام
واسه ی شب کافی ام!

وقتی آفتاب می زنه
من کمم !
واسه روز
من همیشه کم بودم!
من و روز
همو هیچ دوست نداریم!
من و روز منتظر یه فرصتیم سر به سر هم بذاریم!
تا که این خورشید تکراری ی لعنتی بره

من و شب خوب می دونیم
ما رو هیچکس نمی خواد!

وقتی خورشید سره
هر کی با روز بده
مایه ی دردسره ... !

 

از : محمد صالح اعلاء


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

251


گاهی مسیر جاده به بن بست می رود                     

گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل میزند                    

در راه هوشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست     

وقتی که قلب خون شده بشکست میرود

اول اگرچه با سخن از عشق آمده                          

آخر خلاف آنچه که گفته است می رود

گاه یکسی نشسته که غوغا به پا کند                       

وقتی غبار معرکه بنشست می رود

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد                      

آن دیگری همیشه به پیوست می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای                           

وقتی میان طایفه ای پست می رود

هرجند مضحک است و پر از خنده های تلخ                 

بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست               

تیریست بی نشانه که از شصت می رود

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند                    

اما مسیر جاده به بن بست می رود

 

از : افشین یداللهی



از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

250


نازی : تشنته ؟ آب می خوای ؟

من : کاشکی تشنه ام بود .

نازی : گشنته ؟ نون می خوای ؟

من : کاشکی گشنه ام بود .

نازی : په چته دندونت درد می کنه ؟

من : سردمه !

نازی : خوب برو زیر لحاف .

من : صد لحافم کممه !

نازی : آتیشو اَلو کنم ؟

من : می دونی چیه نازی ؟

تو سینه قلبم داره یخ می زنه

اون وقتش توی سرم

کوره روشن کردند.

سردمه !

مثل آغاز حیات گل یخ . . . . .

 

از : حسین پناهی



از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

249


من دراین تاریکی

فکر یک بره روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد

من دراین تاریکی

امتداد تر بازوهایم را

زیر بارانی می بینم

که دعاهای نخستین بشر را ترکرد

من در این تاریکی

درگشودم به چمنهای قدیم

به طلایی هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم

من در این تاریکی

ریشه ها را دیدم

و برای بته نورس مرگ آب را معنی کردم

 

از : سهراب سپهری



از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

248


درخت که می شوم

تو پائیزی !

کشتی که می شوم

تو بی نهایت طوفانها !

تفنگت را بردار

و راحت حرفت را بزن !

 

از : گروس عبدالملکیان



از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

247


ابر برای خودش شکل درست می کند

من فکر می کنم شبیه توست

تو فکر می کنی شبیه من است

ولی ابر برای خودش شکل درست می کند !

 

از : سیدرضا سیدحسینی



از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

246


.... گشته در رویش نگاهم محو

مانده در چشمم نگاهش مات

باز هم او را توانم دید ؟!

آه ! کی دیگر ، کجا ، هیهات ...

 

از : مهدی اخوان ثالث

 


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

245


من یک فرشته ی معمولی احتیاج دارم

یک فرشته ی معمولی تمام وقت

که بال نداشته باشد !

و تا قیامت روی شانه ی راستم بنشیند !

 

از : میترا گراف



از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

244


یک جرعه مو داشت باد

یک جام روسری داشتی تو

یک جهان تشنگی دارم من ....

 

از : سید رضا سیدحسینی



از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

243


دست خودشان نیست

به شرط چاقو به دنیا آمده اند !

و تا پیراهنت را سیاه نبینند

باور نمی کنند چیزی را از دست داده باشی !

 

از : بهزاد زرین پور



از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

242


عمری است شبانه روز لب هایت را ....

لب باز نکن ، هنوز لب هایت را ....

 

نه ، سیر نمی شوم به چندین بوسه

بر روی لبم بدوز لب هایت را

 

از : جلیل صفربیگی



از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

241


شب چنان سختی را گذراندم

که امروز صبح

خنگ از خواب بیدار شدم !

 

از : گابریل گارسیا مارکز



از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

240


به شانه ام زده ای

که تنهائی ام را تکانده باشی !

به چه دلخوش کرده ای ؟!

تکاندن برف از شانه های آدم برفی ؟!

 

از : گروس عبدالملکیان



از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید

239


هر کس که تو را خدای خود پندارد

کفرش به کنار ، عجب خدایی دارد

 

از : حیدر توکل


از این پس ما را در پایگاه ادبی ویرگول دنبال کنید