640
هنوز دامنه دارد
هنوز هم که هنوز است
درد
دامنه دارد
شروع شاخه ی ادراک
طنین نام نخستین
تکان شانه ی خاک
و طعم میوه ی ممنوع
که تا تنفس سنگ
ادامه خواهد داشت
و درد
هنوز دامنه دارد ....
از : قیصر امین پور
وبــــلاگ شعر
برای خواندن شعرهای بیشتراینجـــاکلیک کنید
هنوز دامنه دارد
هنوز هم که هنوز است
درد
دامنه دارد
شروع شاخه ی ادراک
طنین نام نخستین
تکان شانه ی خاک
و طعم میوه ی ممنوع
که تا تنفس سنگ
ادامه خواهد داشت
و درد
هنوز دامنه دارد ....
از : قیصر امین پور
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گِلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم ؟
دفتر مرا
دست درد ورق می زند
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم ؟
درد ، حرف نیست
درد ، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم ؟
از : قیصر امین پور
در خواب های کودکی ام
هر شب طنین سوت قطاری
از ایستگاه می گذرد
دنباله ی قطار
انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد
انگار
بیش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجره هایش
تنهای تویی که دست تکان می دهی
آنگاه
در چارچوب پنجره ها
شب شعله می کشد
با دود گیسوان تو در باد
در امتداد راه مه آلود
در دود
دود
دود ...
از : قیصر امین پور
.... ای روزهای خوب که در راهید !
ای جاده های گمشده در مه !
ای روزهای سخت ادامه !
از پشت لحظه ها به در آیید !
ای روز آفتابی !
ای مثل چمشهای خدا آبی !
ای روز آمدن !
ای مثل روز آمدنت روشن !
این روزها که می گذرد ، هر روز
در انتظار آمدنت هستم !
اما
با من بگو که آیا ، من نیز
در روزگار آمدنت هستم ؟
از : قیصر امین پور
این روزها که می گذرد ، هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا چشمهای خسته ی خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه ی جنگل را
در آب بنگرند
آن روز
پرواز دستهای صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز می شود .....
از : قیصر امین پور
گفت: احوال ات چطور است؟
گفتم اش: عالی است
مثل حال گل!
حال گل در چنگ چنگیز مغول!
از : قیصر امین پور
چرا تا شکفتم
چرا تا تو را داغ بودم ، نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد
چرا از دهن
حرفهای من
افتاد ....
از : قیصر امین پور
تو قلۀ خیالی و تسخیر تو محال
بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال
ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی
شرح تو غیرممکن و تفسیر تو محال
عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف
تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال
بیچارۀ دچار تو را چاره جز تو چیست ؟
چون مرگ ، ناگزیری و تدبیر تو محال
ای عشق ، ای سرشت من ، ای سرنوشت من !
تقدیر من غم تو تغییر تو محال
از : قیصر امین پور
هزار خواهش و آیا
هزار پرسش و اما
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا
هزار بود و نبود
هزار شاید و باید
هزار باد و مباد
هزار کار نکرده
هزار کاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار بوک و مگر
هزار بار همیشه
هزار بار هنوز ....
مگر تو ای همه هرگز
مگر تو ای همه هیچ
مگر تو نقطه ی پایان
بر این هزار خط ناتمام بگذاری
مگر تو ای دم آخر
در این میانه تو
سنگ تمام بگذاری ....
از : قیصر امین پور
با گریه های یکریز
یکریز
مثل ثانیه های گریز
با روزهای ریخته
در پای باد
با هفته های رفته
با فصلهای سوخته
با سالهای سخت
رفتیم و
سوختیم و
فرو ریختیم
با اعتماد خاطره ای در یاد
اما
آن اتفاق ساده نیفتاد ....
از : قیصر امین پور
آواز عاشقانه
ی ما در گلو شکست
حق با سکوت
بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم
هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی
دل ما در گلو شکست
سر بسته ماند
بغض گره خورده در دلم
آن گریه های
عقده گشا در گلو شکست
ای داد ، کس
به داغ دل باغ ، دل نداد
ای وای ، های
های عزا در گلو شکست
آن روزهای
خوب که دیدیم خواب بود
خوابم پرید و
خاطره ها در گلو شکست
«بادا» مباد
گشت و «مبادا» به باد رفت
«آیا» ز یاد
رفت و «چرا» در گلو شکست
فرصت گذشت و
حرف دلم نا تمام ماند
نفرین و
آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که
با تو خداحافظی کنم
بغضم امان
نداد و خدا .... در گلو شکست
از : زنده
یاد قیصر امین پور
ناودانها شر شر
باران بی صبری است
آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است
کفشهایی منتظر در
چارچوب در
کوله باری مختصر لبریز بی صبری است
پشت شیشه می تپد
پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی جبری است
و سرانگشتی به روی
شیشه های مات
بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است
از : قیصر امین پور
من
سال های سال
مـُـردم
تا اینکه یک دم
زندگی کردم
تو می توانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری ؟
از : قیصر امین پور
از رفتنت دهان ِ
همه باز ....
انگار گفته بودند :
پرواز
پـر واز
از : قیصر امین پور
می خواستم بگویم :
« گفتن نمی توانم »
آیا همین که گفتم
یعنی
همین که
گفتم ؟
از : قیصر امین پور
در خوابهای کودکی ام
هر
شب طنین سو قطاری
از
ایستگاه می گذرد
دنباله
ی قطار
انگار
هیچ گاه به پایان نمی رسد
انگار
بیش
از هزار پنجره دارد
و
در تمام پنجره هایش
تنها
تویی که دست تکان می دهی
آنگاه
در
چارچوب پنجره ها
شب
شعله می کشد
با
دود گیسوان تو در باد
در
امتداد راه مه آلود
در
دود
دود
دود
...
از
: قیصر امین پور
این روزها که می
گذرد
شادم
این روزها که می
گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد ....
از : قیصر امین پور
از بد بتر اگر هست
این است
اینکه باشی
در چاه نابرادر ،
تنها
زندانی زلیخا
چوب حراج خورده ی
بازار برده ها
البته بی که یوسف
باشی !
پس بهتر است درز
بگیری
این پاره پوره
پیرهن ِ
بی بو و خاصیت را
که چشم هیچ چشم به
راهی را
روشن نمی کند !
از : قیصر امین پور
ــ اما چرا
آهنگ شعرهایت تیره
و رنگشان
تلخ است ؟
ــ وقتی که بره ای
آرام و سر به زیر
با پای خود به مسلخ
تقدیر ناگزیر
نزدیک می شود
زنگوله اش
چه آهنگی دارد ؟
از : قیصر امین پور
باد بازیگوش
بادبادک را
بادبادک
دست کودک را
هر طرف می برد
کودکی هایم
با نخی نازک به دست
باد
آویزان !
از : قیصر امین پور
شهیدی که بر خاک می
خفت
سر انگشت در خون
خود می زد و می نوشت
دو سه حرف بر سنگ :
« به امید پیروزی
واقعی
نه در جنگ ،
که بر جنگ !»
از : قیصر امین پور
شهیدی که بر خاک می
خفت
چنین در دلش گفت :
« اگر فتح این است
که دشمن شکست ،
چرا همچنان دشمنی
هست ؟ »
از : قیصر امین پور
تا نسوزم
تا نسوزانم
تا مبادا بی هوا
خاموش ...
پس چگونه
بی امان روشن نگه
دارم
سالها این پاره آتش
را
در کف دستم ؟
تا بدانم همچنان
هستم !
از : قیصر امین پور
.... اما
اعجاز ما همین است
:
ما عشق را به مدرسه
بردیم
در امتداد راهرویی
کوتاه
در آن کتابخانه ی
کوچک
تا باز این کتاب
قدیمی را
که از کتابخانه
امانت گرفته ایم
ــ یعنی همین کتاب
اشارات را ــ
باهم یکی دو لحظه
بخوانیم ...
ما بی صدا مطالعه
می کردیم
اما کتاب را که ورق
می زدیم
تنها
گاهی به هم نگاهی
....
ناگاه
انگشتهای « هیــس !
»
ما را
از هر طرف نشانه
گرفتند
انگار
غوغای چشمهای من و
تو
سکوت را
در آن کتابخانه
رعایت نکرده بود !
از : قیصر امین پور
احساس می کنم که پس
از مرگ
عاقبت یک روز
دیوانه می شوم !
از : قیصر امین پور
غنچه با دل گرفته
گفت :" زندگی لب زخنده بستن است ...
گوشه ای درون خود
نشستن است !"
گل به خنده گفت
:" زندگی شکفتن است ... با زبان سبز راز گفتن است !"
گفتگوی غنچه و گل
از درون باغچه باز هم به گوش می رسد !
تو چه فکر می کنی
.... کدام یک درست گفته اند ... ؟!
من فکر می کنم گل
به راز زندگی اشاره کرده است !
هر باشد او گل است
،
گل یکی دو پیرهن
بیشتر ز غنچه پاره کرده است ...
از : قیصر امین پور
قطار مي رود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود
...
و من چقدر ساده ام
که سالهاي سال
در انتظار تو
کنار اين قطارِ رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاي ايستگاهِ رفته
تکيه داده ام ! ...
از : قیصر امین پور
هزار خواهش و آیا
هزار
پرسش و اما
هزار
چون و هزاران چرای بی زیرا
هزار
بود و نبود
هزار
شاید و باید
هزار
باد و مباد
هزار
کار نکرده
هزار
کاش و اگر
هزار
بار نبرده
هزار
پوک و مگر
هزار
بار همیشه
هزار
بار هنوز ...
مگر
تو ای همه هرگز
مگر
تو ای همه هیچ
مگر
تو نقطه پایان
بر
این هزار خط ناتمام بگذاری
مگر
تو ای دم آخر
در
این میانه تو
سنگ
تمام بگذاری
از : قیصر امین پور
مردم همه
تو را به خدا
سوگند می دهند
اما برای من
تو آن همیشه ای
که خدا را به تو
سوگند
از : قیصر امین پور
مرد ماهی گیر طعمه هایش را به دریا ریخت
شادمان برگشت
در میان تور خالی
مرگ
تنها
دست و پا می زد . . . .
از : قیصر امین پور
هر چه هستی ، باش
با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!
از : قیصر امین
پور
چرا عاقلان را نصیحت کنیم ؟
بیایید از عشق صحبت کنیم
تمام عباداتمان عادت است
به بی عادتی کاش عادت کنیم
.
.
.
.
از : قیصر امین پور
افتاد
آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد-
می افتد
افتاد
آنسان که مرگ
- آن اتفاق سرد- می افتد
اما
او سبز بود وگرم که
افتاد
از : قیصر امین پور
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
از : قیصر امین پور