590
دنگ... دنگ...
لحظه ها می گذرد.
آنچه بگذشت، نمی آید باز.
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز...
از : سهراب سپهری
وبــــلاگ شعر
دنگ... دنگ...
لحظه ها می گذرد.
آنچه بگذشت، نمی آید باز.
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز...
از : سهراب سپهری
یاد من باشد تنها هستم،
ماه بالای سر تنهایی است...
از : سهراب سپهری
قشنگ یعنی چه ؟
ــ قشنگ یعنی تعبیر عاشقانۀ اشکال
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد .
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن .
از : سهراب سپهری
دشت هایی چه فراخ
کوه هايی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی مي آمد
من در اين آبادی، پی چيزی می گشتم
پی خوابی شايد
پی نوری، ريگی، لبخندی
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه
زندگی خالی نيست
مهربانی هست، سيب هست، ايمان هست
آری
تا شقايق هست، زندگی بايد کرد
در دل من چيزی است، مثل يک بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه
دورها آوايی است، که مرا می خواند...
از : سهراب سپهری
به سراغ من اگر می آید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصدهایی است
که خبر می آرند، از گل وا شده ی دورترین بوته ی خاک
روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه ی معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من...
از : سهراب سپهری
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست
که در بیشه ی عشق
قهرمانان را بیدار کند ....
از : سهراب سپهری
روزی
خواهم آمد ، و پیامی خواهم آورد .
در رگ ها ، نور خواهم ریخت .
و صدا خواهم در داد : ای سبدهاتان پر خواب ! سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید /
خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد .
زن زیبای جذامی را ، گوشواری دیگر خواهم بخشید .
کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ !
دوره گردی خواهم شد ، کوچه ها را خواهم گشت ، جار خواهم زد :
آی شبنم ، شبنم ، شبنم .
رهگذاری خواهد گفت : راستی را ، شب تاریکی است ،
کهکشانی خواهم دادش .
روی پل دخترکی بی پاست ، دُب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت .
هر چه دشنام ، از لب ها خواهم برچید .
هر چه دیوار ، از جا خواهم برکند .
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند !
ابر را ، پاره خواهم کرد .
من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ،
دل ها را با عشق ، سایه ها را آب ، شاخه ها را با باد .
و بهم خواهم پیوست ، خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها .
بادبادک ها ، به هوا خواهم برد .
گلدان ها ، آب خواهم داد .
خواهم آمد پیش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش خواهم ریخت .
مادیانی تشنه ، سطل شبنم را خواهم آورد .
خر فرتوتی در راه ، من مگس هایش را خواهم زد .
خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت .
پای هر پنجره ای ، شعری خواهم خواند .
هر کلاغی را کاجی خواهم داد .
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک !
آشتی خواهم داد .
آشنا خواهم کرد .
راه خواهم رفت .
نور خواهم خورد .
دوست خواهم داشت .
از : سهراب سپهری
ابری نیست
بادی نیست
می نشینم لب حوض :
گردش ماهی ها ، روشنی ، من ، گل ، آب .
پاکی خوشه ی زیست .
مادرم ریحان می چیند .
نان و ریحان و پنیر ، آسمانی بی ابر ، اطلسی هایی تر .
رستگاری نزدیک : لای گل های حیاط .
نور در کاسه ی مس چه نوازشها می ریزد !
نردبان از سر دیوار بلند ، صبح را روی زمین می آرد .
پشت لبخندی پنهان هر چیز .
روزنی دارد دیوار زمان ، که از آن ، چهره ی من پیداست .
چیزهایی هست که نمی دانم .
می دانم ، سبزه ای را بکنم خواد مـُـرد .
می روم بالا تا اوج ، من پر از بال و پرم .
راه می بینم در ظلمت ، من پر از فانوسم .
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت .
پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج .
پرم از سایه ی برگی در آب :
چه درونم تنهاست .
از : سهراب سپهری
بر آبی چین
افتاد . سیبی به زمین افتاد
گامی ماند .
زنجره خواند .
همهمه ای :
خندیدند . بزمی بود ، برچیدند .
خوابی از
چشمی بالا رفت . این رهرو تنها رفت . بی ما رفت .
رشته گسست :
من پیچم ، من تابم . کوزه شکست : من آبم .
این سنگ ،
پیوندش با من کو ؟ آن زنبور ، پروازش تا من کو ؟
نقشی پیدا ،
آیینه کجا ؟ این لبخند ، لب ها کو ؟ موج آمد ، دریا کو ؟
می بویم ، بو
آمد . از هر سو ، های آمد ، هو آمد . من رفتم ،
« او » آمد ،
« او » آمد .
از : سهراب
سپهری
اینجاست ٬ آیید ٬ پنجره بگشایید ٬ ای من و دگر من ها :
صد پرتو من در آب !
مهتاب ٬ تابنده نگر ٬ بر لرزش برگ ٬ اندیشه ی من ٬ جاده ی مرگ .
آنجا نیلوفرهاست ٬ به بهشت ٬ به خدا درهاست .
اینجا ایوان ٬ خاموشی هوش ٬ پرواز روان .
در باغ زمان تنها نشدیم . ای سنگ و نگاه ٬ ای وهم و درخت
آیا نشدیم ؟
من « صخره ــ من » ام ٬ تو « شاخه ــ تو » یی .
این بام گِلی ٬ آری ٬ این بام گِلی ٬ خاک است و من و پندار .
و چه بود این لکه ی رنگ ٬ این دود سبک ؟ پروانه گذشت ؟
افسانه دمید ؟
نی ٬ این لکه ی رنگ ٬ این دود سبک ٬ پروانه نبود ٬ من بودم و تو ٬
افسانه نبود ٬
ما بود شما .
از : سهراب سپهری
روزي كه
دانش لب آب زندگي مي كرد،
انسان
در تنبلي لطيف يك مرتع
با فلسفه هاي لاجوردي خوش بود.
در سمت پرنده فكر مي كرد.
با نبض درخت ، نبض او مي زد.
مغلوب شرايط شقايق بود.
مفهوم درشت شط
در قعر كلام او تلاطم داشت.
انسان
در متن عناصر
مي خوابيد.
نزديك طلوع ترس، بيدار
مي شد.
اما گاهي
آواز غريب رشد
در مفصل ترد لذت
مي پيچيد.
زانوي عروج
خاكي مي شد.
آن وقت
انگشت تكامل
در هندسه دقيق اندوه
تنها مي ماند.
از : سهراب سپهری
من دراین تاریکی
فکر یک بره روشن هستم
که بیاید علف خستگی ام را
بچرد
من دراین تاریکی
امتداد تر بازوهایم را
زیر بارانی می بینم
که دعاهای نخستین بشر را
ترکرد
من در این تاریکی
درگشودم به چمنهای قدیم
به طلایی هایی که به
دیوار اساطیر تماشا کردیم
من در این تاریکی
ریشه ها را دیدم
و برای بته نورس مرگ آب
را معنی کردم
از : سهراب سپهری
بهترین چیز
رسیدن
به نگاهی است
که
از حادثه ی عشق تر است . . .
از : سهراب سپهری
هیچ کس با من نیست
مانده ام تا به چه
اندیشه کنم
مانده ام در قفس
تنهایی
در قفس می خوانم
چه غریبانه شبی است
شب تنهایی من . . .
از : سهراب سپهری
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
ماهیان می گفتند
هیچ تقصیر درختان نیست
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به کسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم
از : سهراب سپهری