بهترین شعرهایی که خوندم !

وبــــلاگ شعر

590


دنگ... دنگ...

لحظه ها می گذرد.

آنچه بگذشت، نمی آید باز.

قصه ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز...

 

از : سهراب سپهری


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 13:21  توسط م . محمدی مهر  | 

582


یاد من باشد تنها هستم،

ماه بالای سر تنهایی است...

 

از : سهراب سپهری


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 12:28  توسط م . محمدی مهر  | 

574


قشنگ یعنی چه ؟

ــ قشنگ یعنی تعبیر عاشقانۀ اشکال

و عشق ، تنها عشق

ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس.

و عشق ، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد .

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن .

 

 

از : سهراب سپهری


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 23:3  توسط م . محمدی مهر  | 

569


دشت هایی چه فراخ

کوه هايی چه بلند

در گلستانه چه بوی علفی مي آمد

من در اين آبادی، پی چيزی می گشتم

پی خوابی شايد

پی نوری، ريگی، لبخندی

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشيار است

نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه

زندگی خالی نيست

مهربانی هست، سيب هست، ايمان هست

آری

تا شقايق هست، زندگی بايد کرد

در دل من چيزی است، مثل يک بيشه نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه

دورها آوايی است، که مرا می خواند...

 

 

از : سهراب سپهری


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 22:50  توسط م . محمدی مهر  | 

566


به سراغ من اگر می آید

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است

پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصدهایی است

که خبر می آرند، از گل وا شده ی دورترین بوته ی خاک

روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه ی معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان، چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من...

 

از : سهراب سپهری


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 22:46  توسط م . محمدی مهر  | 

514


دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست

که در بیشه ی عشق

قهرمانان را بیدار کند ....

 

از : سهراب سپهری


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 23:6  توسط م . محمدی مهر  | 

441


روزی

خواهم آمد ، و پیامی خواهم آورد .

در رگ ها ، نور خواهم ریخت .

و صدا خواهم در داد : ای سبدهاتان پر خواب ! سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید /

 

خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد .

زن زیبای جذامی را ، گوشواری دیگر خواهم بخشید .

کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ !

دوره گردی خواهم شد ، کوچه ها را خواهم گشت ، جار خواهم زد :

آی شبنم ، شبنم ، شبنم .

رهگذاری خواهد گفت : راستی را ، شب تاریکی است ،

کهکشانی خواهم دادش .

روی پل دخترکی بی پاست ، دُب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت .

 

هر چه دشنام ، از لب ها خواهم برچید .

هر چه دیوار ، از جا خواهم برکند .

رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند !

ابر را ، پاره خواهم کرد .

من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ،

دل ها را با عشق ، سایه ها را آب ، شاخه ها را با باد .

و بهم خواهم پیوست ، خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها .

بادبادک ها ، به هوا خواهم برد .

گلدان ها ، آب خواهم داد .

 

خواهم آمد پیش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش خواهم ریخت .

مادیانی تشنه ، سطل شبنم را خواهم آورد .

خر فرتوتی در راه ، من مگس هایش را خواهم زد .

 

خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت .

پای هر پنجره ای ، شعری خواهم خواند .

هر کلاغی را کاجی خواهم داد .

مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک !

آشتی خواهم داد .

آشنا خواهم کرد .

راه خواهم رفت .

نور خواهم خورد .

دوست خواهم داشت .

 

از : سهراب سپهری


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 22:18  توسط م . محمدی مهر  | 

438


ابری نیست

بادی نیست

می نشینم لب حوض :

گردش ماهی ها ، روشنی ، من ، گل ، آب .

پاکی خوشه ی زیست .

 

مادرم ریحان می چیند .

نان و ریحان و پنیر ، آسمانی بی ابر ، اطلسی هایی تر .

رستگاری نزدیک : لای گل های حیاط .

 

نور در کاسه ی مس چه نوازشها می ریزد !

نردبان از سر دیوار بلند ، صبح را روی زمین می آرد .

پشت لبخندی پنهان هر چیز .

روزنی دارد دیوار زمان ، که از آن ، چهره ی من پیداست .

چیزهایی هست که نمی دانم .

می دانم ، سبزه ای را بکنم خواد مـُـرد .

می روم بالا تا اوج ، من پر از بال و پرم .

راه می بینم در ظلمت ، من پر از فانوسم .

من پر از نورم و شن

و پر از دار و درخت .

پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج .

پرم از سایه ی برگی در آب :

چه درونم تنهاست .

 

از : سهراب سپهری


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 22:12  توسط م . محمدی مهر  | 

431


بر آبی چین افتاد . سیبی به زمین افتاد

گامی ماند . زنجره خواند .

همهمه ای : خندیدند . بزمی بود ، برچیدند .

خوابی از چشمی بالا رفت . این رهرو تنها رفت . بی ما رفت .

رشته گسست : من پیچم ، من تابم . کوزه شکست : من آبم .

این سنگ ، پیوندش با من کو ؟ آن زنبور ، پروازش تا من کو ؟

نقشی پیدا ، آیینه کجا ؟ این لبخند ، لب ها کو ؟ موج آمد ، دریا کو ؟

می بویم ، بو آمد . از هر سو ، های آمد ، هو آمد . من رفتم ،

« او » آمد ، « او » آمد .

 

از : سهراب سپهری



+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 23:32  توسط م . محمدی مهر  | 

424


اینجاست ٬ آیید ٬ پنجره بگشایید ٬ ای من و دگر من ها :

                                              صد پرتو من در آب !

مهتاب ٬ تابنده نگر ٬ بر لرزش برگ ٬ اندیشه ی من ٬ جاده ی مرگ .

آنجا نیلوفرهاست ٬ به بهشت ٬ به خدا درهاست .

اینجا ایوان ٬ خاموشی هوش ٬ پرواز روان .

در باغ زمان تنها نشدیم . ای سنگ و نگاه ٬ ای وهم و درخت

                                                              آیا نشدیم ؟

من « صخره ــ من » ام ٬ تو « شاخه ــ تو » یی .

این بام گِلی ٬ آری ٬ این بام گِلی ٬ خاک است و من و پندار .

و چه بود این لکه ی رنگ ٬ این دود سبک ؟ پروانه گذشت ؟

                                                        افسانه دمید ؟

نی ٬ این لکه ی رنگ ٬ این دود سبک ٬ پروانه نبود ٬ من بودم و تو ٬

                                                                  افسانه نبود ٬

                                                                  ما بود شما .


از : سهراب سپهری



+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 15:3  توسط م . محمدی مهر  | 

393


روزي كه
دانش لب آب زندگي مي كرد،
انسان
در تنبلي لطيف يك مرتع
با فلسفه هاي لاجوردي خوش بود.
در سمت پرنده فكر مي كرد.
با نبض درخت ، نبض او مي زد.
مغلوب شرايط شقايق بود.
مفهوم درشت شط
در قعر كلام او تلاطم داشت.
انسان
در متن عناصر
مي خوابيد.
نزديك طلوع ترس، بيدار
مي شد.

اما گاهي
آواز غريب رشد
در مفصل ترد لذت
مي پيچيد.
زانوي عروج
خاكي مي شد.
آن وقت
انگشت تكامل
در هندسه دقيق اندوه
تنها مي ماند.

 

از : سهراب سپهری


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 15:11  توسط م . محمدی مهر  | 

249


من دراین تاریکی

فکر یک بره روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد

من دراین تاریکی

امتداد تر بازوهایم را

زیر بارانی می بینم

که دعاهای نخستین بشر را ترکرد

من در این تاریکی

درگشودم به چمنهای قدیم

به طلایی هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم

من در این تاریکی

ریشه ها را دیدم

و برای بته نورس مرگ آب را معنی کردم

 

از : سهراب سپهری



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 23:1  توسط م . محمدی مهر  | 

161


بهترین چیز
رسیدن به نگاهی است
که از حادثه ی عشق تر است . . .

 

از : سهراب سپهری



+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 18:9  توسط م . محمدی مهر  | 

091


هیچ کس با من نیست

مانده ام تا به چه اندیشه کنم

مانده ام در قفس تنهایی

در قفس می خوانم

چه غریبانه شبی است

شب تنهایی من . . .

 

از : سهراب سپهری



+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 15:13  توسط م . محمدی مهر  | 

050

 

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود

 
 ماهیان می گفتند
 هیچ تقصیر درختان نیست
 ظهر دم کرده تابستان بود
 پسر روشن آب لب پاشویه نشست
 و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد

به درک راه نبردیم به کسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم

 

 

از : سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 16:0  توسط م . محمدی مهر  |