بهترین شعرهایی که خوندم !

وبــــلاگ شعر

583


تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام

آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا

خانه کوچک ما سیب نداشت...

 

از : حمید مصدق


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 12:32  توسط م . محمدی مهر  | 

516


تو به من می خندی .....

من صدا می زنم :

" آی ! باز کن پنجره را "

پنجره را می بندی .....

 

از : حمید مصدق


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 23:6  توسط م . محمدی مهر  | 

505


بعد از تو در شبان تیره و تار من ،

دیگر چگونه ماه

آوازهای طرح جاری نورش را ،

تکرار می کند

بعد از تو ، من چگونه ،

این آتش نهفته به جان را ،

خاموش می کنم ؟

این سینه سوز درد نهان را

بعد از تو من چگونه فراموش می کنم ؟

 

من با امید ِ مهر ِ تو پیوسته زیستم

بعد از تو ،

این مباد ،

که بعد از تو نیستم

 

بعد از تو آفتاب سیاه است

دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست

بعد از تو

در آسمان زندگی ام مهر و ماه نیست

 

بعد از من آسمان ــ آبی ست

آبی ،

مثل همیشه آبی ....

 

از : حمید مصدق

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 22:31  توسط م . محمدی مهر  | 

503


شب می رسید و ماه ،

زرد و پریده رنگ ،

می برد ما را به سوی خلسه ی نامعلوم .

 

آنگاه ،

ــ با نگاه

عمق وجود خسته ز رنجم را ، کاوید

در بند بند ِ جسمم

سیل ِ سریع ِ ساری غم را دید

لرزید

 

بر روی

چتر سیاه گیسوی خود را ریخت

آنگاه خیره خیره ، نگاهش

پـُرسنده در نگاه من آویخت .

پرسید :

« بی من چگونه ای لول ؟! »

گفتم :

ــ « ملول . »

خندید .

 

از : حمید مصدق

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 22:33  توسط م . محمدی مهر  | 

502


ای آفتاب پاک صداقت ،

در من غروب کن .

ای لفظ ها ، چگونه چنین ساده و صریح

مفهوم دیگری را ،

با واژه های کاذب مغشوش ،

تفسیر می کنید ؟

 

از : حمید مصدق

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 22:32  توسط م . محمدی مهر  | 

499


وقتی به بامدادان

مهر ِ سپهر ، جلوه گری را ،

آغاز می کند ؛

وقتی که مهر ،

پلک گرانبار خواب را ،

با ناز و با کرشمه ز هم باز می کند

آنگه ستاره ی سحری ،

ــ در سپیده دم

خاموش می شود ؛

𢗊

آری

من آن ستاره ام ،

که با طلوع گرم تو در زندگانیم

خاموش گشته ام .

ــ از یاد روزگار فراموش گشته ام ــ

 

از : حمید مصدق

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 22:47  توسط م . محمدی مهر  | 

496


دیدم که خواهرم

در انزوای خلوت ِ شبهای خود گریست .

دستش زلال ِ اشک روانش را

پنهان ستُرد و

ــ ساکت زیست .....

 

از : حمید مصدق

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 22:40  توسط م . محمدی مهر  | 

494


در دور دست ها ،

باریده بود بارانی ؛

سنگین و سهمناک ؛

و دست استغاثۀ من ،

سدی نبود سیل مهیبی را ،

ــ که می آمد ؛

و آخرین ستون ،

از پایداری روحم را ،

تا انتهای ظلمت شب ،

ــ تا انتهای شب

ــ می برد ....

 

از : حمید مصدق

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 22:38  توسط م . محمدی مهر  | 

492


افسوس می خورم

وقتی که خواهرم

در این دروغزار ِ پر از کرکس ،

فکر پرنده ای است ؛

فکر پرنده ای که ز پرواز مانده است .

 

از : حمید مصدق

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 22:37  توسط م . محمدی مهر  | 

475


بی تو من چیستم ؟!

ابر اندوه !

بی تو سرگردانتر از پژواکم در کوه

گرد بادم در دشت ،

برگ پائیزم در پنجه ی باد !

بی تو سرگردانتر از نسیم سحرم

از نسیم سحر ِ سرگردان !

بی سروسامان بی تو

اشکم

آهم

دردم ....

آشیان برده ز یاد

مرغ درمانده به شب

گمراهم !

بی تو سردم

خاموش !

نتپد دیگر در دل من ، دل با شوق !

نه مرا بر لب ، بانگ شادی ، نه خروش !

بی تو دیو وحشت هر زمان می دردم !

بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد واندرین دوره ی بیدادگری ها

هر دم کاستن کاهیدن !

کاهش جانم

کم

کم

.......

 

 

از : حمید مصدق

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 23:16  توسط م . محمدی مهر  | 

461


تنها تو را ستودم
آنسان ستودمت كه بدانند مردمان
محبوب من به سان خدايان ستودني است

از : حميد مصدق

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 23:13  توسط م . محمدی مهر  | 

459


در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا با وجود تو

شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

من به بی سامانی ، باد را می مانم

من به سرگردانی ، ابر را می مانم

من به آراسته گی خندیدم

منه ژولیده به آراسته گی خندیدم

سنگ طفلی  اما

خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

" چه تهی دستی مرد ! "

ابر باور می کرد

من در آئینه رُخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه ... می بینم ، میبینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟!

هیچ !

من چه دارم که سزاوار تو ؟!

هیچ !

تو همه هستی من

هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟! .... همه چیز

تو چه کم داری ؟! ...هیچ !

بی تو در می یابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من ، این شعر من است

آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی .... شعر مرا می خوانی ؟!

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

نه .... دریغا ، هرگز

کاشکی شعر مرا می خواندی !!!

 

از : حمید مصدق


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:36  توسط م . محمدی مهر  | 

442


از دلم رُست گیاهی سر سبز

سر برآورد .... درختی شد و نیرو بگرفت !

برگ بر گردون سود

این گیاه سرسبز ،

این بر آورده درخت اندوه

حاصل مهر تو بود !

و چه رویاهایی که تبه گشت و گذشت !

و چه پیوند صمیمیت ها که به آسانی یک رشته گسست !

چه امیدی ، چه امید ؟!

چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید !

دل من می سوزد که قناری ها را پر بستند

و کبوتر ها را ....

آه ! کبوتر ها را ....

و چه امید عظیمی به عبث انجامید !

 

از : حیمد مصدق


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 22:19  توسط م . محمدی مهر  | 

439


من گمان می کردم

دوستی همچو سروی سر سبز

چار فصلش همه آراستگی است !

من چه می دانستم

هیبت باد زمستانی هست !

من چه می دانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی ِ دی !

من چه می دانستم

دل هر کس ، دل نیست !

قلبها زآهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند ....

 

از : حمید مصدق


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 22:13  توسط م . محمدی مهر  | 

436


گـُـل به گـُـل

سنگ به سنگ ِ این دشت

یادگاران تو اند !

رفته ای اینک و این سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوگواران تو اند !

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک ، امّا آیا باز می گردی ؟!

چه تمنای محالی دارم ....

خنده ام می گیرد !

 

از : حمید مصدق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 0:16  توسط م . محمدی مهر  | 

434


باز کن پنجره را صبح دمید

چه شبی بود و چه فرخنده شبی

آن شب دور که همچون خواب خوش از دیده پرید !

کودک قلب من این قصه ی شاد از لبان تو شنید :

" زندگی رویا نیست ... زندگی زیبائیست

می توان بر درختی تهی از بار زدن پیوندی

می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت !

می توان از میان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو .... هر دو بیزار از این فاصله هاست ! "

..... قصه ی شیرینی است

کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد

قصه ی نغز تو از غصه تهی است!

باز هم قصه بگو .... تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم ...

 

از : حمید مصدق


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 23:1  توسط م . محمدی مهر  | 

432


ای تو چشمانت سبز

در من این سبزی هذیان از توست

تو بهاری ؟!

نه ... بهاران از توست !

زندگی از تو ، مرگم از توست

سیل سیال نگاه سبزت

همه بنیان وجودم را ویرانه می کاود !

من به چشمان خیال انگیزت معتادم ....

و در این راه تباه

عاقبت هستی خود را دادم ..... آه !

 

از : حمید مصدق


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 22:58  توسط م . محمدی مهر  | 

429


تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری ؟!

نه .... تو از آن پاک تری !

تو بهاری ؟!

نه .... بهاران از توست !

از تو می گیرد وام ، هر بهاران این همه زیبایی را .....

 

از : حمید مصدق


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 23:29  توسط م . محمدی مهر  | 

427


دل من در دل شب

خواب پروانه شدن می بیند !

مهر صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا می چیند !

آسمانها آبی

پـَـر مرغان صداقت آبی است

دیده در آئینه ی صبح تو را می بیند ....

از گریبان تو صبح صادق

می گشاید پـَـر و بال .....

 

از : حمید مصدق



+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 23:28  توسط م . محمدی مهر  | 

419


شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟!

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای

باران

باران

پر مرغان نگاهم را شست

.....

 

از : حمید مصدق



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 22:19  توسط م . محمدی مهر  | 

409


چشم من چشمه ی زاینده ی اشک

گونه ام بستر رود

کاشکی همچو حبابی بر آب

در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود !

 

از : حمید مصدق



+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 6:18  توسط م . محمدی مهر  | 

406


در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخن گوی تو ام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جانفرسا

زائر ظلمت گیسوی تو ام

گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من

گیسوان تو شب بی پایان

جنگل عطر آلود

شکن گیسوی تو

موج دریای خیال .....

کاش با زورق اندیشه شبی

از شط گیسوی مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم !

کاش بر این شط مواج سیاه

همه ی عمر سفر می کردم !

من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرورم !

گیسوان تو در اندیشه ی من

گرم رقصی موزون

کاشکی پنجه ی من در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست .....

 

از : حمید مصدق



+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 6:14  توسط م . محمدی مهر  | 

405


گفتم بهار
خنده زد و گفت
 
ای دریغ
 
دیگر بهار رفته نمی اید
گفتم پرنده ؟
گفت اینجا پرنده نیست
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست
 
گفتم
درون چشم تو دیگر ؟
گفت دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست
 
اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست . . .

 

از : حمید مصدق


+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 10:48  توسط م . محمدی مهر  | 

346


تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم ....

 

از : حمید مصدق



+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 23:2  توسط م . محمدی مهر  | 

220


دل وحشت زده در سینه ی من می لرزد

دست من ضربه به دیواره ی زندان کوبید

" آی همسایه ی زندانی من ، ضربه دست مرا پاسخ گوی "

ضربه ی دست مرا پاسخ نیست

تا به کی باید تنها اندر این زندان زیست ؟

ضربه هر چند به دیواره فرو کوبیدم ، پاسخی نشنیدم

سالها رفت که من

کرده ام با غم تنهائی خو ....

دیگر از پاسخ خود نومیدم !

راستی ، هان ! چه صدایی آمد ؟!

ضربه ای کوفت به دیواره ی زندان دستی؟

ضربه می کوبد همسایه زندانی من

پاسخی می جوید ....

دیده را می بندم !

در دل از وحشت تنهایی او می خندم !

 

از : حمید مصدق



+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 23:34  توسط م . محمدی مهر  | 

148


چشم من چشمه ی زاینده ی اشک

گونه ام بستر رود

شب تهی از مهتاب

شب تهی از اختر

ابر خاکستری بی باران ، پوشانده آسمان را یکسر

ابر خاکستری بی باران دلگیر است

و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت

افسوس ، سخت دلگیر است

شوق باز آمدنم سوی توأم هست امّا

تلخی سرد کدورت در تو

پای پوینده ی راهم بسته است

ابر خاکستری بی باران

راه بر مرغ نگاهم بسته است

وای . . . باران . . . باران ؛

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من امّا

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟!

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم ، دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای

باران

باران . . .


از : حمید مصدق


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 18:29  توسط م . محمدی مهر  | 

122


اين مرد خود پرست

اين ديو، اين رها شده از بند

مست مست

استاده روبه روي من و

خيره در منست

***

گفتم به خويشتن

آيا توان رستنم از اين نگاه هست ؟

مشتي زدم به سينه او،

ناگهان دريغ

آئينه تمام قد روبه رو شكست .

 

از : حمید مصدق



+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 15:8  توسط م . محمدی مهر  | 

058


 

افسوس
هنوز هم
 گلهاي كاكتوس
 پشت دريچه هاي اتاق توست ؟
آه
اي روزهاي خاطره
 اي
كاكتوسها
آيا هنوز هم ديوارهاي كوچه آن خانه
از اشكهاي هر شبه من
نمناك مانده است ؟
آيا هنوز هم
 اميد من به معجزه خاك مانده است ؟
 افسوس
 گلهاي كاكتوس

 

 

از : حمید مصدق



+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 4:55  توسط م . محمدی مهر  |