بهترین شعرهایی که خوندم !

وبــــلاگ شعر

593


ای كاش

كاردهايمان را

جز از برای قسمت كردن

بيرون نياوريم....

 

از : احمد شاملو


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 13:39  توسط م . محمدی مهر  | 

570


مرگ من سفری نیست

هجرتی است

از سرزمینی که دوست نمی داشتم

به خاطر نامردمانش !

خود آیا از چه هنگام این چنین

آئین مردمی از دست بنهاده اید ؟

پر ِ پرواز ندارم

اما

دلی دارم و حسرت ِ درناها

و به هنگامی که مرغان مهاجر در دریاچه ی ماهتاب

پارو می کشند

خوشا رها کردن و رفتن !

خوابی دیگر

به مردابی دیگر !

خوشا ماندابی دیگر

به ساحلی دیگر

به دریایی دیگر !

خوشا پر کشیدن ، خوشا رهایی !

آه ، این پرنده

در این قفس تنگ

نمی خواند ...

 

از : احمد شاملو


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 22:59  توسط م . محمدی مهر  | 

554


بر کدام جنازه زار می زند این ساز ؟

بر کدام مرده ی پنهان می گرید ،

این ساز ِ بی زمان ؟

در کدام غار بر کدام تاریخ می موید ،

این سیم و ز ِه ، این پنجه ی نادان ؟

بگذار برخیزد مردم ِ بی لبخند

بگذار برخیزد !

 

زاری در باغچه بس تلخ است

زاری بر چشمه ی صافی

زاری بر لقاح ِ شکوفه بس تلخ است

زاری بر شراع ِ بلند ِ نسیم

زاری بر سپیدار ِ سبز بالا بس تلخ است .

بر برکه ی لاجوردین ِ ماهی و باد

چه می کند این مدیحه گوی ِ تباهی ؟

مطرب ِ گور خانه به شهر اندر چه می کند ،

زیر ِ دریچه های ِ بی گناهی ؟

بگذار برخیزد مردم بی لبخند

بگذار برخیزد !

 

از : احمد شاملو


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 23:30  توسط م . محمدی مهر  | 

548


 

نه نشاطی !

چه نشاطی ؟

مگه راهش میده غم ؟!

 

از : احمد شاملو


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 4:57  توسط م . محمدی مهر  | 

544


دسته ی کاغذ

بر میز

در نخستین نگاه ِ آفتاب .

کتابی مبهم و سیگاری خاکستر شده

کنار ِ فنجان ِ چای از یاد رفته

بحثی ممنوع

در ذهن

 

از : احمد شاملو


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 0:21  توسط م . محمدی مهر  | 

483


كاش دلتنگی نيز نام ِ كوچكی می داشت

تا به جان اش می خواندی:

نام ِ كوچكی

تا به مهر آوازش می دادی ،

همچون مرگ

كه نام ِ كوچك ِ زندگی ست.



از : احمد شـــاملو

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 17:38  توسط م . محمدی مهر  | 

462


برای زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد
قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هدیه کند
قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید قلبی که جواب بگوید
قلبی برای من
قلبی برای انسانی که من می خواهم
تا انسان را در کنار خود حس کنم .

از : احمد شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 23:14  توسط م . محمدی مهر  | 

275


دیگر جا نیست
قلبت پر از اندوه است
خدایان همه‌ی آسمان هایت
بر خاك افتاده اند

چون كودكی
بی پناه و تنها مانده ای
از وحشت می خندی
وغروری كودن از گریستن پرهیزت می دهد.

این است انسانی كه از خود ساخته ای
از انسانی كه من دوست می داشتم
كه من دوست می دارم.

می ترسی- به تو بگویم- تو از زندگی می ترسی
از مرگ بیش از زندگی
از عشق بیش از هر دو می ترسی.

به تاریكی نگاه می كنی
از وحشت می لرزی
ومرا در كنار خود
از یاد
می بری.

 

از : احمد شاملو


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 10:29  توسط م . محمدی مهر  | 

267


ظلماتِ مطلق ِ نابینائی

احساس ِ مرگ زای تنهایی

" چه ساعتی است ؟ ( از ذهن ات می گذرد )

چه روزی ؟ ..... چه ماهی

از چه سال ِ کدام قرن ِ کدام تاریخ ِ کدام سیاره ؟ "

تک سرفه ایی ناگاه

تنگ از کنار تو

آه ! احساس ِ رهایی بخش ِ هم چراغی .

 

از : احمد شاملو



+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 22:23  توسط م . محمدی مهر  | 

207


مسافر تنها

با آتش حقیرت

در سایه سار بید

در انتظار کدام سپیده دمی ؟!

 

از : احمد شاملو


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 0:12  توسط م . محمدی مهر  | 

190


چیزی به جا نماند

حتی

که نفرینی

بدرقه ی راهم کند .

.

با اذان بی هنگام پدر

به جهان آمدم

در دستان ماما چه پلیدک

که قضا را

وضو ساخته بود .

.

هوا را مصرف کردم

اقیانوس را مصرف کردم

سیاره را مصرف کردم

خدا را مصرف کردم

و لعنت شدن را ، بر جای ،

چیزی به جای بنماندم .


از : احمد شاملو


+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 20:23  توسط م . محمدی مهر  | 

159


می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم
خیال گونه 
در نسیمی کوتاه 
که به تردید می گذرد 
خواب اقاقیاها را بمیرم
 
می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم
در باغچه های تابستان، 
خیس و گرم 
به نخستین ساعات عصر 
نفس اطلسی ها را 
پرواز گیرم

حتا اگر
زنبق کبود کارد
بر سینه ام گل دهد 
می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم در آخرین فرصت گل، 
و عبور سنگین اطلسی ها باشم 
بر تالار ارسی
به ساعت هفت عصر.

 

از : احمد شاملو


+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 15:33  توسط م . محمدی مهر  | 

155


تو نمی دانی غریو یک عظمت

وقتی که در شکنجه یک شکست نمی نالد

چه کوهی ست!

تو نمی دانی نگاه بی مژه محکوم یک اطمینان

وقتی که در چشم حاکم یک هراس خیره می شود

چه دریایی ست!

تو نمی دانی مردن

وقتی که انسان مرگ را شکست داده است

چه زندگی ست!

تو نمی دانی زندگی چیست، فتح چیست

 

از : احمد شاملو



+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 15:21  توسط م . محمدی مهر  | 

149


چیزی به جا نماند

حتی

که نفرینی

بدرقه ی راهم کند .

.

با اذان بی هنگام پدر

به جهان آمدم

در دستان ماما چه پلیدک

که قضا را

وضو ساخته بود .

.

هوا را مصرف کردم

اقیانوس را مصرف کردم

سیاره را مصرف کردم

خدا را مصرف کردم

و لعنت شدن را ، بر جای ،

چیزی به جای بنماندم .


از : احمد شاملو


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 19:17  توسط م . محمدی مهر  | 

144


از چشم ینگه ی مغموم

آنگاه

یادِ سوزانِ عشقی ممنوع را

قطره ئی

به زیر غلتید . . .


از : احمد شاملو


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 17:56  توسط م . محمدی مهر  | 

129


ما نیز گذشته ایم

چون تو بر این سیاره ، بر این خاک

در کجالِ تنگ سالی چند

هم از اینجا که ایستاده ای اکنون

فروتن یا فرومایه

خندان یا غمین

سبک پای یا گران بار

آزاد یا گرفتار

ما نیز روزگاری

آری !

ما نیز روزگاری . . .

 

از : احمد شاملو



+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 2:9  توسط م . محمدی مهر  | 

127


ما نیز روزگاری

لحظه یی ، سالی ، قرنی ، هزاره ای از این پیش تَرک

هم در این جای ایستاده بودیم

بر این سیاره ، بر این خاک

در مجالی تنگ ــ هم از این دست ــ

در حریر ظلمات ، در کتان آفتاب

در ایوانِ گسترده ی مهتاب

در تارهای باران

در شادَروانِ بوران

در حجله ی شادی ، در حصار اندوه

تنها با خود

تنها با دیگران

یگانه در عشق

یگانه در سرود

سرشار از حیات

سرشار از مرگ . . . .

 

از : احمد شاملو



+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 1:49  توسط م . محمدی مهر  | 

043

 

در تـاریکـی چـشـمـان ات را جُـسـتـم

در تـاریکـی چـشـم هـایت را یـافـتـم

و شـب ام پـُر سـتـاره شـد .

 

 

از : احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 1:41  توسط م . محمدی مهر  | 

024

 

اگر سپيدار ِ من بشکفد، مرغ ِ سيا پرواز خواهد کرد.

اگر مرغ ِ سيا بگذرد، سپيدار ِ من خواهد شکفت

 

از : احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 20:32  توسط م . محمدی مهر  |